آخرین نوشته ها
لینک های روزانه
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۹۱٫۶۶۳ نفر
    بازدیدکنندگان امروز : ۲ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۵۰
    بازدید از این یادداشت : ۱٫۰۰۰

    پر بازدیدترین یادداشت ها :

    نه هرکه سر بتراشد قلندری داند

    در چند و چون ترجمۀ کتاب در زمینۀ علوم و فنون

    این مقاله در دهمین جشنوارۀ نقد کتاب به عنوان نقد برتر در حوزۀ علوم و فنون برگزیده شد.

     

    عنوان: 100 اکتشافی که جهان را تکان داد

    نویسنده: کندال.اف هاون

    مترجم: رضا جولایی

    مشخصات نشر: تهران، انتشارات جویا، چاپ اول، خرداد 1390

    مشخصات ظاهری: جلد شومیز، قطع وزیری، 336 صفحه

    شمارگان: 1500 نسخه

    بها: 70000 ریال

    شابک: 4-56-2895-964-978

    مشخصات متن اصلی:

    Title: 100 greatest science discoveries of all time

    Author(s): Kendall F. Haven

    Paperback: 272 pages

    Publisher: Libraries Unlimited (February 28, 2007)

    Language: English

    ISBN: 978-1591582656

     

    عنوان: 100 اختراعی که جهان را تکان داد

    مؤلف: کندال اف هاون

    مترجم: رضا جولایی

    مشخصات نشر: تهران، انتشارات جویا، چاپ اول، آبان 1390

    مشخصات ظاهری: جلد شومیز، قطع وزیری، 336 صفحه

    شمارگان: 1500 نسخه

    بها: 80000 ریال

    شابک: 1-57-2895-964-978

    مشخصات متن اصلی:

    Title: 100 greatest science Invention of all time

    Author(s): Kendall F. Haven

    Paperback: 360 pages

    Publisher: Libraries Unlimited (December 30, 2005)

    Language: English

    ISBN: 978-1591582649

     

    درآمد

    کندال ف. هاون یکی از آن دسته نویسندگانی است که وقتی قلم به دست می‌گیرد، فرقی نمی‌کند که موضوع شیر مرغ باشد یا جان آدمیزاد، مهم این است که قلم بر کاغذ رانده شود. پیش‌بینی کیفیت کار چنین پدیدآورندگانی کار چندان دشواری نیست و نویسندگانی از این دست، در عرصۀ چاپ و نشر کتاب ما، پدیده‌ای نوظهور یا استثنایی به شمار نمی‌آیند و مسلماً اگر اهل کتاب و کتاب‌خوانی باشید، نباید چندان از ظهور این چنین پدیده‌هایی شگفت زده شوید. اما وقتی می‌بینید دو کتاب از نویسنده‌ای این چنین، به فاصله‌ای اندک به فارسی برگردانده می‌شود و نسخه‌های این ترجمه‌ها نیز همچون برگ زر چنان بر سر دست برده می‌شود که در اندک مدتی نایاب می‌گردد (نگارندۀ این سطور برای یافتن نسخه‌ای از این دو کتاب، جداً به زحمت افتاد!)، اگر نه موجب شگفتی، که دست کم شایستۀ تأملی بیشتر است. گویی نگارش کتاب به خطی جز خط رایج کشورمان، کیمیایی است که هر مسی را زر می‌کند. چنین می‌نماید که در بازار نشر ما، برای آنکه کتابی با اقبال مخاطبان مواجه شود، کافی است که روی جلد به نام نامی یکی از مؤلفان بلاد فرنگ مزین گردد تا فروش آن تضمین شود.

    من هنگام مطالعۀ ترجمۀ فارسی این کتاب به اشکالات بسیاری برخوردم که پس از مقابلۀ ترجمه‌ها با اصل انگلیسی، دریافتم که در پدید آمدن این همه، نویسنده و مترجم هر دو دست به دست یکدیگر داده‌اند. اشاره به اشکالات متن اصلی این دو کتاب و دیگر نوشته‌های کندال هاون در زمینۀ علوم و فنون، خود فرصتی دیگر می‌طلبد و آنچه در این جا می‌آید، شمه‌ای از اشکالاتی است که در هنگام ترجمه مزید بر علت شده است[1].

    و اما مترجم! جالب آنکه ایشان نیز از حیث گستردگی حوزۀ فعالیت اگر از نویسنده فراتر نباشند، بی‌گمان فروتر نیستند. در کارنامۀ ایشان ترجمۀ طیف وسیعی از آثار به چشم می‌خورد. از زندگی‌نامۀ شخصیت‌های تاریخی جهان باستان برای مخاطبان جوان و نوجوان گرفته تا اس.اس گارد آهنین هیتلر، و از پیرمرد مهربان جنگل گرفته تا دو کتابی که در این مقاله به نقد آنها خواهیم پرداخت و البته چند تألیف (به فهرست آثار در پایان نقد مراجعه شود). نکته‌ای که شاید بعدها به کار آید این که اغلب آثار ایشان را انتشارات جویا منتشر کرده است که بر حسب اتفاق از آن خود ایشان است. در اصطلاح بازار نشر ایران، به پدیدآورندگانی که خود به انتشار اثر خود دست می‌زنند خودناشر یا مؤلف (/مترجم)-ناشر گفته می‌شود؛ اما من در این‌جا ناشر-مترجم را ترجیح می‌دهم. هر چند که بنا به ضرورت رعایت اختصار (یا به سبب تأکید ویژه بر یکی از این دو جنبه) غالباً از وی فقط با عنوان مترجم یا ناشر یاد کرده‌ام.

    نگاهی کلی به محتوا و ساختار متن اصلی دو کتاب[2]

    در مقدمۀ هر کتاب در خصوص مفهوم واژگان به کار رفته در عناوین آنها بحث شده است. یعنی greatest، science، و « all time» که در عنوان اصلی دو کتاب مشترکند و نیز discovery (اکتشاف) و Invention (اختراع) که هر کدام مختص به یکی از این دو کتاب است. نویسنده به تفاوت میان این دو مفهوم نیز اشاره کرده است. اهداف عمدۀ نویسنده در نگارش این دو اثر و معیارهای وی برای گزینش این صد اکتشاف یا اختراع از دیگر مباحث مطرح شده در مقدمه به شمار می‌آیند. در کتاب 100 اختراع، فهرستی از اختراعات مهم پیش از تاریخ (مانند ترازو، تیر و کمان، چاقو، اهرم، قرقرۀ متحرک و چرخ) آمده است اما در کتاب 100 اکتشاف، به فهرستی مشابه که دست کم باید مشتمل بر کشف آتش، آهن و ... باشد، برنمی‌خوریم. مداخل دو کتاب (یعنی 100 اکتشاف/ اختراع) به ترتیب تاریخی مرتب شده‌اند. هر مدخل دارای ساختار زیر است:

    1. عنوان و سال اکتشاف/اختراع و توضیحی مختصر دربارۀ آن و نام کاشف/مخترع

    2. چرا در شمار 100 اکتشاف/اختراع بزرگ آمده است؟

    3. تاریخچۀ اکتشاف/اختراع

    4. بعد از آن چه اتفاقی افتاد (در مورد 100 اختراع)

    5. حقایق سرگرم‌کننده

    6. منابعی برای پژوهش بیشتر[3]

    در پایان نیز فهرست منابع نویسنده در نگارش کتاب، سه پیوست (مشتمل بر فهرست الفبایی کاشفان/مخترعان، اکتشافات/اختراعات بر حسب رشتۀ علمی و 40 اکتشاف/اختراع بعدی که شاید می‌توانست در شمار 100تای نخست قرار گیرد) و سرانجام نمایه آمده است (البته ترتیب این بخش‌ها در دو کتاب یکسان نیست)

    نگاهی کلی به ترجمۀ فارسی دو کتاب

    نخستین چیزی که بر روی جلد این کتاب توجه مخاطب را جلب می‌کند، ذکر نام نویسنده و مترجم در کنار یکدیگر و در یک ردیف است بی‌آنکه به نقش آنها در پدید آمدن این اثر اشاره شود. به گونه‌ای که اگر همکاری یک نویسندۀ ایرانی با نویسندگان ماوراء بحار شگفت نمی‌نمود، همگان مترجم را نویسندۀ دوم اثر می‌پنداشتند. این شیوۀ ذکر نام مترجم بر روی جلد هر چند به نظر من درست نیست، اما بازهم از آن مواردی که روی جلد فقط به نام مترجم تزئین شده و نام نویسنده در صفحۀ عنوان و گاه فقط در شناسنامۀ کتاب ذکر شده بهتر است.

    طرح روی جلد 100 اکتشاف همان طرح روی جلد اصلی است اما به نظر می‌رسد که پشت جلد متن اصلی سفید بوده است در حالی که در ترجمۀ فارسی نیمۀ بالای طرح روی جلد یک بار دیگر در پشت جلد نیز آمده است. تنها تفاوت میان طرح رو (و پشت) جلد ترجمۀ فارسی کتاب 100 اختراع با اصل آن نیز یکی در این است که تصویر حول محور عمودی 180 درجه دوران کرده است (یعنی همچنان که متن انگلیسی از چپ به راست و متن فارسی از راست به چپ خوانده می‌شود، تصویر نیز چپ و راست شده است) و دیگر آنکه تصویر نیمه‌کاره‌ای از یک ریاضی‌دان (که گویا از نظر نویسنده تصویر خیالی خوارزمی بوده است) و نیز تصویری نمادین که شاید گردش الکترون‌ها به دور هستۀ اتم (یا گردش سه قمر به گرد یک سیاره) باشد، به آن افزوده شده است. اما همچنان که از مقایسۀ طرح روی جلد دو ترجمه پیداست، این دو تصویر اضافی نیز از طرح روی جلد کتاب 100 اکتشاف وام گرفته شده است.

    اما از این تفاوت‌ها و شباهت‌های روی جلد که بگذریم نخستین وجه تمایز ترجمه‌های فارسی از متون اصلی، تغییر در مفهوم عناوین آنهاست.

    همچنان که گفته شد نویسنده در مقدمۀ هر دو کتاب مقصود خود از عبارات به کار رفته در عنوان کتاب را شرح داده و مثلاً در مقدمۀ 100 اکتشاف آورده است[4]:

    Greatest: “Of highest importance; much higher in some quality or degree of understanding” (Webster’s New College Dictionary).

    Science: Any of the specific branches of scientific knowledge (physical sciences, earth sciences, and life sciences) that derive knowledge from systematic observation, study, and experimentation.

    Discovery: The first time something is seen, found out about, realized, or known.

    All time: The recorded (written) history of human civilizations.

     

    در مقدمۀ 100 اختراع نیز چنین آمده است:

    An invention (as we have seen above) is a created device or product that includes significantly new technology or application to mark this thing as distinctively different from all previous products.

    Great means beyond the ordinary, especially important and powerful or significant in history. Great inventions change the human world, alter human direction, or redefine human life. Color TV is an important and much-used invention. However, it is really just a refinement of a previous invention—television. The invention of television changed the world. It is a great invention, whereas color television is not.

    Science is a branch of study concerned with facts, principles, and methods; a series of specific disciplines divided into the physical sciences, earth sciences, and life sciences.

    از مصادره به مطلوب نویسنده در تعریف science در مقدمۀ کتاب 100 اکتشاف که بگذریم. کاملاً روشن است که وی از اصطلاح all time همان مفهوم دورۀ تاریخ مکتوب را که به اختصار دورۀ تاریخی نامیده می‌شود در نظر داشته است و اگر بخواهیم همین مفهوم را در ترجمه نام این دو اثر بیاوریم، در برابر عبارت all time باید واژۀ «تاریخ» به کار برده شود. در نتیجه ترجمۀ دقیق عنوان دو اثر چنین خواهد بود:

    100 اکتشاف/اختراع علمی بزرگ تاریخ

    برخی برآنند که انتخاب عنوان فارسی هر چند متفاوت برای ترجمۀ یک اثر، از حقوق مترجم به شمار می‌رود. گرچه من خود چنین نمی‌اندیشم ولی عجالتاً به تغییرات «تکان‌دهندۀ» ناشر-مترجم در عنوان فارسی دو کتاب کاری نداریم. مترجم هنگام ترجمۀ مقدمۀ این کتاب، نهایت هوشمندی خود را نشان داده و با توجه به این که عبارت all time یا معادل فارسی آن، به عنوان دو کتاب راه نیافته، از ترجمۀ توضیحات نویسنده دربارۀ این عبارت که پیشتر آمد چشم پوشیده است. اما به گمان من شایسته‌تر آن بود که اولاً وی برای حفظ شیوۀ نویسنده، به جای ترجمۀ این سطر، مقصود خود را از مصدر مرکب «تکان دادن» در عنوان فارسی دو کتاب در همین جا بیاورد تا خوانندۀ فارسی زبان نیز به همان اندازۀ خوانندۀ انگلیسی زبان با عنوان کتاب ارتباط برقرار کند. و ثانیاً از ترجمۀ تعریف نویسنده از science (که گفتیم چندان چنگی به دل نمی‌زند) خودداری کند تا بی‌جهت خواننده را با مفهومی که در عنوان دو کتاب به کار نرفته درگیر نسازد.

    از این گذشته مترجم به دلایلی نامعلوم در ترجمۀ هر دو کتاب هم فهرست پایانی منابع مورد استفادۀ نویسنده و هم «منابعی برای پژوهش بیشتر» را که در پایان هر مدخل آمده حذف کرده است. اگر به خاطر داشته باشیم که حذف برخی بخش‌های مفید و ارزشمند یک کتاب، مانند نمایه و پیوست‌ها هنگام ترجمه، سنتی رایج در میان مترجمان و ناشران بشمار می‌آید، خیلی نباید از این امر شگفت زده بود، اما به نظر من از مترجم-ناشری که تا این حدّ به اهمیت این پیوست‌ها و نمایه واقف بوده (و از حذف آن‌ها در ترجمۀ فارسی چشم‌پوشی کرده)، بیش از این انتظار می‌رفت.

    مترجم در عوض این کاستی را با افزودن تصاویری در آغاز هر یک از مداخل این دو کتاب جبران کرده است. هر چند که در هیچ جا به افزودن این تصاویر و چند و چون این کار اشاره‌ای نشده است (در واقع در این دو کتاب حتی یک کلمه به عنوان مقدمۀ مترجم نیامده است چه رسد به این که دربارۀ شیوۀ کار وی چیزی بیاید).

     

    تصاویر افزوده شده به مداخل کتاب 100 اکتشاف، به کاشف آن کشف خاص مربوط می‌شود (مانند تصویر جان دالتون در آغاز مدخل اتم‌هاو تصویر آلفرد وگنر در آغاز مدخل «جابه‌جایی قاره‌ها»). طبعاً در مورد کتاب 100 اختراع نیز انتظار داریم که با تصویر مخترعان روبرو باشیم. شرح زیر بیشتر عکس‌های این کتاب نیز حاکی از بجا بودن این انتظار است. اما مقایسۀ برخی از تصاویر با شرحی که زیر هر یک آمده است خالی از لطف نخواهد بود. از جمله تصویر «صنعت‌گران سوری» در صفحۀ 29 که در آن دو نفر که علی القاعده باید شیشه‌گر باشند، در حال کار روی «چیزی» هستند که احتمالاً قطعه‌ای چوب است. نکته در اینجاست که این دو «صنعت‌گر سوری» لباس‌هایی شبیه به لباس‌های اروپایی معمول امروزی بر تن و ابزارهایی در دست دارند که نمی‌تواند مربوط به زمان کشف شیشه یعنی به زعم نویسنده حدود «100 پیش از میلاد» باشد.

    ذکر نام «شاهزاده هنری» پرتغالی (معروف به دریانورد) که در 1410 میلادی نوعی کشتی اقیانوس‌پیما را اختراع کرد، در زیر تصویری از یک خانم نشسته بر صندلی و آقایی ایستاده در کنار وی، که بعید است قدیمی‌تر از سدۀ 18 یا حتی 19 میلادی باشد (صفحۀ 65) از دیگر وجوه تمایز ترجمه این کتاب از اصل آن است. کافی است برای جستجوی تصویری از این فرد در گوگل چند ثانیه وقت بگذارید؛ آنگاه درخواهید یافت که هیچ یک از دو نفری که در این تصویر دیده می‌شوند به تصاویر برجای مانده از هانری دریانورد (یا حتی منسوب به وی) کمترین شباهتی ندارند.

    در مدخل میکروسکوپ (صفحۀ 74) که به روایت نویسنده، هانس یانسن و پسرش زاکاریاس مخترع آن بوده‌اند تصویری از دومی آمده اما در زیر آن فقط آمده است:«یانسن» و خواننده نمی‌تواند دریابد که منظور کدام یک از این دو بوده است.

    در زیر تصویر مدخل نخست (صفحۀ 23) و نیز در صفحۀ 44 آمده است: «مهندسان رومی». در حالی که در تصویر نخست یک جادۀ آسفالته دیده می‌شود و آنچه در تصویر دوم آمده بیشتر شبیه به دو بلوک سیمانی است تا «مهندسان رومی». توضیح زیر عکس صفحۀ 38 خواننده را بی‌اختیار به یاد فیلم‌های علمی-تخیلی می‌اندازد. زیرا از این توضیح درمی‌یابیم آنچه که در نگاه نخست یک «خیش فلزی» به نظر می‌رسد در واقع تصویری است از «کشاورزان رومی»! که در آن بار دیگر «رومیان» توانایی شگرف خود را نه فقط در «اختراع» که همچنین در «تغییر شکل» و نیز تبدیل «از چند به یک» به رخ این و آن کشیده‌اند.

    ذکر عنوان «چینی‌ها» در زیر تصویر یک قطب‌نما (صفحۀ 35)، «فردی از اهالی بلژیک یا هلند» زیر تصویری که یک آسیای بادی به نظر می‌رسد (صفحۀ 56) و نیز «راهبان انگلیسی» زیر تصویری نمادین از «کورۀ بادی» (صفحۀ 62) از دیگر نکات جالب ترجمۀ فارسی 100 اختراع است.

    ظاهراً نخست قرار بر این بوده که در این کتاب نیز در کنار مقالۀ هر اختراع، تصویری از مخترع آن افزوده شود. اما در مواردی که یاد شد، چون تصویری از مخترع در دست نبوده (غالباً از آن رو که مخترع دقیقاً مشخص نبوده) به جای آن تصویری از خود اختراع آمده است. نکتۀ جالب آنکه مدخل لایه‌های اتمسفر (صفحۀ 159) هیچ تصویری ندارد. در حالی که یافتن تصویری برای کاشف آن به کمک جستجوگر گوگل کاری بس آسان بود و مترجم اگر زحمت این کار را به خود می‌داد مسلماً در می‌یافت که نام او را نیز اشتباه خوانده است (نگاه کنید به ادامۀ نقد)

    متأسفانه شمار اشکالات تایپی در هر دو ترجمه قابل توجه است. این اشتباهات به‌ویژه در مورد اعداد و ارقام نمود بیشتری دارد. مثلاً سال رسیدن کریستف کلمب به یکی از جزایر قارۀ جدید به جای 1492 به خطا 1420 آمده است (100 اکتشاف، صفحۀ 11). نیز تاریخ 1925 برای «کشف تقریباً کامل سامانۀ گردش خون» در صفحۀ 37 که درست آن 1625 است.

     

     

    حذف بخش‌های قابل توجهی از متن اصلی

    یکی از بارزترین ویژگی‌های این دو ترجمه پایبند نبودن مترجم به متن است. حذف بسیاری از کلمات (از جمله بسیاری از قیدها و صفت‌ها و تاریخ‌ها)، عبارت‌ها، و حتی حذف بندهایی پرشمار از متن اصلی، آسیبی جدی به این دو کتاب زده است. از مجموع 200 مدخلی که در این دو کتاب آمده است، شاید حتی یک مدخل نتوان یافت که دست کم به اندازۀ یکی دو سطر ( و حتی یکی دو بند) از متن آن در ترجمه حذف نشده باشد (این البته به جز حذف منابع پایانی هر مدخل است، که پیش‌تر به آن اشاره شد). یافتن نمونه‌هایی از این دست چندان دشوار نیست. کافی است چند صفحۀ دلخواه از متن فارسی یکی از این دو ترجمه را با متن اصلی آن مقایسه کنید تا دریابید که مترجم در این کار تا چه حد پیش رفته است.

    حذف بندهایی از متن اصلی، یکی از رایج‌ترین روش‌ها در میان مترجمان تازه‌کار است. این دست مترجمان هر گاه به عبارت، جمله، و گاه بندی از مطلب برمی‌خورند که ترجمۀ آن دشوار می‌نماید، خود را از ترجمه و خواننده را از خواندن ترجمه‌ای نادرست معاف می‌کنند. اما در ترجمۀ دو کتاب حاضر، بارها و بارها از ترجمۀ جملات یا عباراتی بسیار آسان نیز دریغ شده است. از آنجا که در پایان تقریباً همۀ 200 مدخل دو کتاب جای خالی وجود دارد، نمی‌توان کاهش شمار صفحات کتاب را انگیزۀ این کار دانست. در واقع اگر مترجم این مطالب را حذف نمی‌کرد، این جاهای خالی دیگر تا این حد چشم‌نوازی نمی‌کرد. در اغلب موارد افتادگی‌ها چنان است که نمی‌توان آن را به اشتباهات رخ داده در مراحل مختلف تولید (تایپ و ...) نسبت داد. زیرا مترجم در بسیاری از موارد برای این که این افتادگی‌ها در متن فارسی سکته ایجاد نکند، جمله‌ها و بندهای قبلی و بعدی را نیز متناسب با نیاز، دستکاری کرده است.

    به طور مثال در ترجمۀ مدخل Dopler Effect (صفحۀ 75 متن انگلیسی) ذیل عنوان البته نادرست «پدیدۀ داپلر»، تمامی مطالبی که قرار بوده زیر نخستین تیتر فرعی بیاید حذف شده و در نتیجه مترجم چون نمی‌توانسته این تیتر فرعی را (که در سایر مدخل‌ها آمده است) حذف کند، برای آن که این چشم‌پوشی‌های غیر قابل چشم‌پوشی از چشم‌ها پوشیده بماند بخشی از مطالب تیتر فرعی بعدی را جابجا کرده تا به هر حال زیر هر تیتر فرعی چند کلمۀ فارسی دیده شود. آرایش متن انگلیسی چنین است:

    Why Is This One of the 100 Greatest?

    (نویسنده ذیل این عنوان فرعی 108 کلمه دربارۀ اهیمت کشف اثر دُپلر (و نه پدیدۀ داپلر)، مطلب آورده که مترجم تمام آن را حذف کرده است).

    How Was It Discovered?

    Austrian-born Christian Doppler was a struggling mathematics teacher—struggling both because he was too hard on his students and earned the wrath of parents and administrators and because he wanted to fully understand the geometry and mathematical concepts he taught. He drifted in and out of teaching positions through the 1820s and 1830s as he passed through his twenties and thirties. Doppler was lucky to land a math teaching slot at Vienna Polytechnic Institute in 1838.

    By the late 1830s, trains capable of speeds in excess of 30 mph were dashing across the country side. These trains made a sound phenomenon noticeable for the first time. Never before had humans traveled faster than the slow trot of a horse. Trains allowed people to notice the effect of an object’s movement on the sounds that object produced.

    Doppler intently watched trains pass and began to theorize about what caused the sound shifts he observed. By 1843 Doppler …

    اما آرایش متن فارسی چنین است

    چرا در میان 100 اکتشاف بزرگ قرار دارد

    کریستین داپلر اطریشی معلم ریاضی بود. او معلمی سخت‌کوش بود و در صدد درک عمیق مفاهیم ریاضی و هندسه‌ای بود که درس می‌داد.

    اواخر 1840 سرعت قطارها به حدود 50 کیلومتر در ساعت رسیده بود. این قطارها در حال حرکت صدایی تولید می‌کردند که بسیار جالب بود. تا آن زمان بشر به سرعتی بیش از یورتمه رفتن اسب‌ها نرسیده بود. قطارها به مردم این فرصت را دادند تا به اثر حرکت یک جسم بر صدایی که تولید می‌کند توجه نمایند.

    چگونه این اکتشاف اتفاق افتاد

    داپلر با دقت به حرکت قطارها توجه نشان می‌داد و سعی می‌کرد دربارۀ شدت و ضعف صداهایی که می‌شنید نظریه‌ای ارایه دهد. در 1843 داپلر ....

     

    همچنان که اشاره شد، تمام مطلبی که در متن انگلیسی زیر تیتر فرعی نخست آمده، در ترجمه حذف شده است. در عوض ترجمۀ جملۀ نخست بند اول از تیتر فرعی دوم و سپس ترجمۀ دو-سه جمله از بند دوم همین بخش (البته با چند اشتباه ریز و درشت) زیر تیتر فرعی نخست آمده‌اند تا این بخش خالی نماند. اما باز هم از ترجمۀ بقیۀ مطالب این دو بند چشم‌پوشی شده است. در نتیجۀ این حذف‌ها و جابجایی ها، در ترجمۀ فارسی ذیل تیتر فرعی نخست دربارۀ اهمیت این کشف که موجب شده در شمار 100 اکتشاف مهم قرار گیرد، کمترین سخنی به میان نیامده است.

    در ادامۀ نقد، ضمن اشاره به اشکالات متعدد راه یافته به ترجمه، به نمونه‌های دیگری از حذف بخش‌هایی از متن اصلی این دو کتاب اشاره خواهد شد.

     

    اشکال در ترجمۀ عنوان مدخل‌ها و دیگر اصطلاحات

    یکی از پیش‌نیازهای ترجمۀ اثری علمی، آن است که مترجم دست کم چیزهایی دربارۀ اصطلاحات آن رشته شنیده باشد و بداند که برای هر یک، کدام معادل در فارسی رایج‌تر است. مترجم بسیاری از اصطلاحات این دو کتاب را اشتباه ترجمه کرده است. گاه برای یک اصطلاح انگلیسی دو یا چند معادل فارسی آورده است و جالب آنکه این معادل‌های متفاوت گاه فقط چند سطر با هم فاصله دارند. گاهی اوقات نیز برای دو اصطلاح کاملاً متفاوت و بسیار رایج که در یک سطر یا به فاصلۀ چند سطر آمده‌اند، یک معادل فارسی آورده و به تمایز آنها توجه نداشته است.

    در این مثال‌ها عنوان انگلیسی و ترجمۀ نادرست مترجم با نشان ، و برخی توضیحات دربارۀ اشتباهات با نشان متمایز شده‌اند.

    در کتاب 100 اکتشاف

      Norse sailors: دریانوردان نروژی (ص 72(

      مقصود دریانوردان اسکاندیناویایی بوده است (نروژ بخشی از اسکاندیناوی است اما همۀ آن نیست).

      Doppler Effect : در عنوان مدخل به «پدیدۀ داپلر» و در متن به «تأثیر داپلر» ترجمه شده است (ص 118-119)

      دانش‌آموزان دبیرستانی به خوبی با «اثر دُپلر» (یا دوپلر) آشنا هستند.

      Radioactivity : «رادیو اکتیوایی» یا «رادیواکتیو»!

      مترجم این اصطلاح را در مدخل مربوطه «رادیو اکتیوایی اما در جاهای دیگر گاه «رادیو اکتیوایی» و گاه «رادیواکتیو» ترجمه کرده است. از جمله در ص 174: «ماری کوری در اواخر قرن نوزدهم رادیواکتیو را کشف کرد». یا در صفحۀ 191: «... او در دانشگاه گلاسکو به تدریس شیمی و «رادیواکتیو» پرداخت». جالب آنکه چند سطر بعد (ص 192) درست بر عکس موارد قبل radioactive properties را «خواص رادیواکتیوآیی» ترجمه کرده است)

      Superconductivity : اَبَررسانه‌ها (ص 185-187، در عنوان مدخل! و بارها در متن) یا «ابررسانه بودن»

      مترجم ابررسانایی را (که یک خاصبت است) «ابررسانه بودن» و گاه «ابررسانه» و مواد دارای این خاصیت را نیز «ابررسانه» ترجمه کرده که درست آن نیز ابررسانا است. گذشته از این نویسنده در عنوان این مدخل خاصیت ابررسانایی را مد نظر داشته است و نه مواد دارای این خاصیت را.

      Earth’s Core and Mantle / قشر و پوستۀ زمین (عنوان مدخل، ص 136)

      هر کس که نگاهی به کتاب علوم دورۀ راهنمایی انداخته باشد می‌دان که این دو اصطلاح را در زبان فارسی به ترتیب «هسته» و «جبه» می‌نامند. از این گذشته «قشر» و پوسته هر دو یک معنی می‌دهند. مترجم چند سطر پایین‌تر قشر را یک بار دیگر برای Core (=هسته) به کار برده و قاعدتاً مقصودش از پوسته همان Mantle (جبّه) بوده است. جالب آنکه همین مترجم چند سطر بعد Core را این بار به درستی «هسته» معنی کرده است. چنان که گویی دست کم دو تن (که البته با هم هماهنگ نبوده‌اند) در ترجمۀ این مدخل دست داشته‌اند.

      Expanding Universe : انبساط کهکشان‌ها (عنوان مدخل، ص 213)

      معادل دقیق آن انبساط عالم (یا: جهان هستی) است. مترجم در آغاز این مدخل، هر دو کلمۀ universe و galaxy را «کهکشان» ترجمه کرده است). وی یک مرتبه نیز در پایان همین مدخل، این بار universe را جهان ترجمه کرده است.

    مترجم عنوان مدخل Accelerating Universe را نیز به اشتباه «کهکشان‌های شتاب‌گیرنده» ترجمه و در این مدخل نیز بار دیگر به اشتباه از «انبساط کهکشان‌ها» سخن گفته است (ص 295-297)

    البته خود نویسنده با بی‌سلیقگی در کاربرد اصطلاح Universe در به اشتباه افتادن مترجم دست داشته است. زیرا نویسنده عنوان مدخل سوم کتاب را The Sun Is the Center of the Universe آورده و مترجم این بار با ترجمۀ universe به «ستارگان» این مدخل را چنین ترجمه کرده است: «خورشید مرکز ستارگان است» (ص22). بی‌سلیقگی نویسنده در این است که کپرنیک در 1520 میلادی با ردّ هیئت بطمیوس که زمین را مرکز عالم می‌پنداشت، خورشید را جایگزین آن کرد. پس از نظر کپرنیک خورشید مرکز عالم بود. اما باید توجه داشت که مفهوم universe از روزگار کپرنیک تا به امروز به کلی تغییر کرده است. در نتیجه با تعابیر و مفاهیم امروزی، خورشید نه مرکز ستارگان است، نه مرکز universe (عالم) و نه حتی مرکز galaxy (کهکشان). جالب آن‌که مترجم در صفحۀ 30 این بار universe را به درستی «عالم» ترجمه کرده است.

      electromagnetism : نیروی الکتروماگنتیک (برقاطیس، ص 239)

      خود مترجم درجاهای دیگر اصطلاح الکترومغناطیسی را به کار برده است.

      Jumping Genes (در متن انگلیسی و در عنوان مدخل ، ص 190: به اشتباه Jumpin’ Genes) : جهش ژنتیکی (ص 262-264)

      این اصطلاح را باید ژن‌های جهنده ترجمه کرد. جهش ژنتیکی یا به اختصار «جهش» معادل فارسی Mutation است.

      Quarks : کوارکز (در عنوان مدخل، ص 277-279)

      ترجمۀ درست «کوارک‌ها» است. . مترجم نخست s جمع را که در مدخل آمده جزئی از اسم خاص دانسته و در نتیجه آن را به جای کوارک‌ها، کوارکز ترجمه کرده است. چند سطر بعد جمع این نام را «کوارکزها» ترجمه کرده است. در آخرین سطرها، آنجا که نویسنده برای نخستین بار صیغۀ مفرد این اصطلاح یعنی Quark را به کار می‌برد، مترجم نیز «کوارک» می‌نویسد و البته باز نمی‌گردد تا اشتباهات قبلی را اصلاح کند.

      Quasars and Pulsars / کوازارها و پالزارها (ص 280-282)

      امروزه معادل فارسی اختروش‌ و تپ‌اختر بسیار رایج است.

      Dark Matter : مادۀ سیاه (ص 286-288)

      «مادۀ تاریک» درست است. مترجم حتی اگر این اصطلاح بسیار رایج در نجوم جدید را نشنیده بود، باید توجه می‌کرد سیاه معادل مناسبی برای Dark نیست.

      The Nature of Dinosaurs: دایناسورها (ص 289)

      نویسنده ماهیت (یا طبیعت) دایناسورها را در نظر داشته و نه خود آنها را. خواننده از عنوانی که مترجم برای این مدخل برگزیده تصور می‌کنند که انسان از 1976 میلادی از وجود دایناسورها خبردار شده است! در حالی که مقصود نویسنده این است که در این سال دانش بشر دربارۀ ماهیت دایناسورها به کلی متحول شد.

      Planets Exist Around Other Stars / ستارگان دیگر هم دارای قمر هستند (ص 292)

      مقصود نویسنده این است که: گرد ستارگان دیگری هم سیاره وجود دارد

      Human Genome / ساختار ژنتیکی انسان (298-299)

      هنوز معادل مناسب و رایجی برای ژنوم انتخاب نشده است اما شاید بتوان آن را «گنجینۀ ژنتیک» ترجمه کرد. بهتر است فعلاً این مدخل را «ژنوم انسانی» ترجمه کنیم. از این گذشته «ساختار ژنتیکی» ترجمۀ Genetic structure است و مفهوم دیگری دارد. مترجم در متن این مدخل برای Human Genome معادل «ژنتیک انسانی» را نیز به کار برده که آن نیز نادرست است

     

    در کتاب 100 اختراع

      Glass Mirror : آینه (ص 59)

      خوانندۀ فارسی زبان وقتی در این کتاب می‌خواند که صنعتگران ونیزی در 1259 میلادی «آینه» را اختراع کرده‌اند، شگفت‌زده می‌شود. اما بعد معلوم می‌شود که نویسنده «آینۀ شیشه‌ای» را در نظر داشته است.

      Projection Maps : نقشه‌های برجسته (ص 71-73)

      کافی است که متن این مدخل را بخوانید تا دریابید که مقصود مؤلف نه‌تنها نقشه‌های برجسته نیست، بلکه نقشه‌هایی است که در آن سطوح برجسته‌ای مانند سطح کره با روش‌هایی که در گذشته به «تسطیح» مرسوم بود و امروزه آن را تصویرگری(Projection) یا کنج‌نگاری می‌نامند روی یک سطح مستوی تصویر شده‌اند (مانند نقشه‌های معمولی جغرافیایی ).

      Steam Engine موتور بخار (ص 105، 106) یا موتور بخاری (ص 32، 34، 107 و جاهای دیگر)

      این اصطلاح در مدخل مربوطه موتور بخار اما در اغلب مواضع دیگر موتور بخاری ترجمه شده که نادرست است

      Capacitor : کاپاسیتور (ص 109)

      در تمامی متون ابتدایی مربوط به الکترونیک، و نیز در کتابچه‌های راهنمای مونتاژ کیت‌های الکترونیک که دانش‌آموزان دبیرستانی و چه بسا راهنمایی با آن سر و کار دارند، این اصطلاح «خازن» ترجمه شده است

      Imaginary numbers : اعداد خیالی (ص 49)

      اعداد موهومی

      Railroad : خط آهن (ص 111-113)

      این معادل را البته نمی‌توان نادرست دانست. اما مسلماً معادل «راه‌آهن» دقیق‌تر و امروزه بسیار رایج‌تر است.

      Electric Utilities: نیروگاه‌های برقی (ص 206-207)

      نخست آنکه اصطلاح نیروگاه برقی نادرست و درست آن نیروگاه برق است. دیگر آن که این اصطلاح معادل Power plant است و نه Electric Utility. و سرانجام آنکه منظور نویسنده از این اصطلاح اخیر شرکت‌هایی است که کار در زمینۀ تولید، انتقال و توزیع به فعالیت می‌پردازند و مشتری آنها معمولاً عموم مردم است. در زبان فارسی معادلی برای این اصطلاح انتخاب نشده است اما تا چندی پیش شرکت‌هایی موسوم به «شرکت برق منطقه‌ای» این خدمات را ارائه می‌کردند اما اکنون هر یک از فعالیت‌های تولید، انتقال و توزیع به شرکت‌هایی مجزا واگذار شده است.

      Ballpoint Pen : قلم با نوک غلطان (ص 237-239)

      حتی دانش‌آموزان دبستانی هم می‌دانند که این نوشت‌افزار سال‌های سال است که در ایران با نام «خودکار» مشهور است. اما مترجم این نام را فقط در سطر آخر این مدخل (ص 239) آورده است در صورتی که بهتر بود در همان عنوان مدخل آن را استفاده کند.

      Cloning : شبیه‌سازی غیر جنسی (ص 316)

      صفت غیر جنسی در این جا زائد است زیرا شبیه‌سازی خود «تولید مثل غیر جنسی» است.

     

    نمونه‌‌هایی از ترجمه و اشکالات آن

    در این جا نخست متن انگلیسی، سپس ترجمۀ آقای جولایی (دارای نشان )، زان پس برخی توضیحات دربارۀ اشتباهات ترجمه (دارای نشان ■) و سرانجام در صورت لزوم ترجمه‌ای که به نظر درست می‌آید از پی هم آمده‌اند.

    از کتاب 100 اکتشاف

    1. By the mid-1600s, most scientists acknowledged that the sun, not the earth, sat at the center of the spherical universe (p 36)

      در میانۀ سال 1600 اغلب دانشمندان به این نتیجه رسیدند که خورشید و نه زمین، در مرکز عالم کروی قرار دارد (ص 66)

      مترجم the mid-1600s را «میانۀ سال 1600» ترجمه کرده و حرف s بعد از 1600 ( و در موارد دیگر واژۀ mid) را به هیچ انگاشته است. در حالی که مقصود از 1600s، دهۀ 1600 میلادی (دورۀ ده‌سالۀ 1600 تا 1609) است. جالب آن که بی‌توجهی به این s های بعد از سال‌های منتهی به صفر و اضافی انگاشتن آن‌ها (مانند 1990s و 2010s) در میان مترجمان بسیار شایع و رایج است. مترجم این دو کتاب نیز از این قاعده مستثنی نبوده و بارها این اشتباه را تکرار کرده است از جمله در ترجمۀ:

    In the 1780s (=در دهۀ 1780، متن انگلیسی، 51) به «در 1780» (ترجمۀ فارسی، ص 83 بند دوم)

    in the late 1820s (در اواخر دهۀ 1820، متن انگلیسی، 69) به «به سال 1820» (ترجمۀ فارسی 110، این یکی فرقش حدود 7-8 سال است)

    in the early 1830s (در اوایل دهۀ 1830، متن انگلیسی، 70) به «اوایل1830»

     

    Through the mid-1850s (در میانۀ دهۀ 1850، متن انگلیسی ص 81) به «حوالی سال 1850» (ص 127)

    During the early 1890s (متن انگلیسی، ص 117) به «اوایل سال 1890» (ص 170)

    In the mid-1890s (متن انگلیسی، ص 124) به «در سال 1890» (ص180)

    in the late 1950s (متن انگلیسی، ص 126) به «در 1950» (ص 182)

    mid-1930s (صفحۀ 203 متن انگلیسی) به «در 1930» (صفحۀ 278 ترجمه، سطر چهارم)

      اما آنچه در این میان جالب به نظر می‌رسد آنکه مترجم در دو مورد همین گونه تاریخ‌ها را درست ترجمه کرده است از جمله:

    Microscopes were invented in the late 1590s (p 22)

      میکروسکوپ اواخر دهۀ 1590 اختراع شد ( ص46)

    Through out the 1930s, no one could figure out why the experimental ways failed with uranium (p. 178).

      در دهۀ 1930 کسی نمی‌توانست بگوید که جچرا این آزمایش با اورانیوم جواب نمی‌دهد (ص 248)

      در دو مورد نیز این 1800s را به معنی سدۀ نوزدهم گرفته است. در صورتی که اگر مقصود مؤلف «سده» بود عبارت 19th century را به کار می‌برد.

      In the late 1800s (ص 155، 183) به «اواخر سال‌های قرن نوزدهم» (ص 219) یا در «قرن نوزدهم» (ص 253)

     

    2. In 1781 abbot Felice Fontant glimpsed the nucleus of a skin cell. Scotsman Robert Brown named it the “nucleus” and, while studying orchids, was the one who discovered that the nucleus was an essential part of living cells. In 1891 Wilhelm Waldeyer discovered nerve cells.

    By 1895 several researchers had actually watched cells divide through their microscopes and saw that a number of tiny structures (which they called organelles) existed inside each cell

    One of these researchers was Carl Benda, born in 1857 in southern Germany. Even as a youth, Benda had been fascinated by the microscopic world and was one of the first to call himself a microbiologist and to make a career out of studying the microscopic world. Benda had been swept up in the excitement of the effort to peer inside a living cell. (p. 103-104)

      در 1781 فلیسه فونتان توانست هستۀ سلول را پیدا کند. در 1891 ویلهلم والدیر سلول‌های عجیبی را کشف کرد.

      کارل بندا در 1857 در جنوب آلمان متولد شد. او در جوانی مجذوب دنیای میکروسکوپ شده بود و یکی از نخستین کسانی بود که خود را میکروبیولوژیست نامید. بندا تلاش می‌کرد تا اجزاء درون سلول را ببیند.

      اگر دقت کنید متوجه می‌شوید که مترجم بیش از نیمی از بند نخست و همۀ بند دوم و عباراتی از بند سوم را در ترجمه انداخته است. این افتادگی‌ها را نیز نمی‌توان به اشتباه تایپیست و دیگر دست‌اندرکاران مراحل مختلف چاپ نسبت داد. زیرا اگر مثلاً مترجم بند دوم را هم ترجم کرده بود، بند دوم فعلی ترجمه همچون بند سوم متن انگلیسی باید با عبارت «یکی از این پژوهشگران» آغاز می‌شد. اما همان گونه که می‌بینید، مترجم برای آن که از ترجمۀ بند سوم معلوم نشود که در این میانه بندی به آب داده شده، این عبارت را نیز از ترجمۀ بند سوم انداخته است. در ترجمۀ باقی‌ماندۀ متن نیز به ازای کلمۀ nerve، واژۀ «عجیبی» آمده است که معادل عجیبی برای آن به شمار می‌آید. به گمان من مترجم با خطی بد «عصبی» نوشته و تایپیست از همه جا بی‌خبر این کلمه را «عجیبی» خوانده و تایپ کرده است. واقعاً که این تایپیست‌ها گاهی اوقات به طرز «عجیبی» آدم را «عصبی» می‌کنند.

    نمونۀ دیگری از اشتباهاتی از این دست که این بار خواننده را نه تنها «عصبی»، که شگفت‌زده و هراسان می‌کند در صفحۀ 180 ترجمۀ فارسی رخ داده است:

      ... مشکل آن بود که رنگ کردن بافت‌ها باعث مرگ سلول‌ها می‌شد و ارلیش در صدد برآمد انگیزه‌ای پیدا کند که سلول‌ها را نکشد. تحقیقات او نشان داد که بعضی ترکیبات شیمیایی، بعضی از انواع بافت‌ها را می‌کشد و او در صدد برآمد این روند را به اختیار خود بگیرد.

      کاراگاهان پلیس جنایی هنگامی که با قتلی مواجه می‌شوند، نخست انگیزه‌های احتمالی جنایت را بررسی می‌کنند. اما گویا ما در این جا با دانشمند دیوانه‌ای روبرو هستیم که نه تنها برای کشتن به انگیزه نیاز ندارد، بلکه برای نکشتن نیازمند انگیزه است. اما نگران نباشید! آنچه این دانشمند نیاز داشته، «رنگینه» است و نه انگیزه.

     

    3. During an experiment in 1898, Benda was able to make out hundreds of tiny bodies in the cytoplasm through the membrane of a cell. ... Neither he nor other scientists at the time gave mitochondria any significance other than that they existed and were part of the internal structure of a cell.

    By 1910 scientists were better able to glimpse through cell walls and watch living cells function. Many scientists suspected that mitochondria provided energy to the cell. By 1920, scientists had determined that mitochondria were the power plants that supplied over 90 percent of all cell energy needs. (p. 104)

    In 1963 it was discovered that mitochondria had their own DNA (called mDNA). This was a shattering discovery and made mitochondria one of the most important parts of a living cell. It meant that we are really cooperating colonies of microscopic bugs. In some far-distant past, tiny mitochondria organisms made a deal with bigger cells. They traded energy for protection. The mitochondria moved inside, but kept their separate DNA. That made these tiny substructures unique among all elements of a living body and an important subject for ongoing research.

      بندا توانست صدها ذرۀ کوچک را در سیتوپلاسم تشخیص دهد و ... نه او و نه دانشمند دیگری توانستند حدس بزنند که این ذرات وظیفۀ بخصوصی بر عهده دارند. حوالی 1910 که میکروسکوپ‌ها اصلاح شده بودند بعضی از دانشمندان حدس می‌زدند که میتوکوندریها مولدهای نیرو هستند. در سال 1920 دانشمندان ثابت کردند که میتوکوندریها 90 درصد انرژی لازم برای سلول را فراهم می‌آورند.

      در 1963 معلوم شد میتوکوندری‌ها دارای (د. ان. آ) خاص خود هستند. معنای این حرف این بود که ما مجموعه‌ای هستیم از ذرات میکروسکوپی و بدن انسان در همکاری اجزا با یکدیگر معنا پیدا می‌کند.

      مطابق معمول مترجم هنگام ترجمۀ این سه بند چند عبارت را انداخته و ظاهراً بیشتر بند سوم را نیز «گزافه» دانسته و خوانندۀ فارسی زبان را از خواندن آنها نجات داده است. عبارت «نه او و نه...» حتی اگر «توانستند» را «نتوانستند» بخوانیم، بازهم ترجمۀ روشنی از متن نیست. مترجم با انداختن برخی قیدهای کلیدی معنای متن را به کلی دیگرگون کرده است. از جملۀ آنهاست افتادن قید زمان «آن هنگام» (at the time). در ادامه همچنان که می‌بینیم، نویسنده فراموش کرده است به «اصلاح میکروسکوپ‌ها» اشاره کند! اما خوشبختانه مترجم، با دقت نظر خود این کوتاهی نویسنده را جبران کرده است. البته اگر مترجم به جای حک و اصلاح جملات نویسنده، می‌خواست همان‌ها را به فارسی برگرداند بهتر بود که چنین می‌نوشت:

    نه او نه هیچ یک از دیگر دانشمندان آن هنگام، نتوانستند ویژگی مهمی به میتوکوندری‌‌ها نسبت دهند جز آن که «وجود دارند» و بخشی از ساختار درونی سلول هستند. در حدود 1910 میلادی دانشمندان بهتر می‌توانستند از میان دیوارۀ سلول، کارکرد سلول‌های زنده را ببینند.

    از این گذشته مؤلف گفته است که انسان مجموعه‌ای از کولونی‌های (مجموعه‌های متمایز) همکار متشکل از ذرات میکروسکوپی است. اما مترجم که نیک می‌دانسته وی اشتباه می‌کند، در ترجمۀ فارسی چیزی دیگر آورده است.

    این نکته نیز جالب توجه است که مترجم «By 1910» را «حوالی 1910» ترجمه می‌کند اما «By 1920» را «در سال 1920»

     

    4. What could be more basic to understanding planet Earth than to know what lies between the surface and Earth’s center, or between the surface and outer space? Yet the twentieth century dawned with science having virtually no concept of what the atmosphere was like more than two miles above the earth’s surface.

    Teisserenc de Bort was the first to expand science’s knowledge into the upper reaches of Earth’s atmosphere. His discovery provided the first accurate image of our atmosphere and formed the basis for our understanding of meteorological phenomena (storms, winds, clouds, etc.). Teisserenc de Bort was also the first to take scientific instruments into the upper atmosphere.

      چه چیز در شناخت سیارۀ زمین مهم‌تر از شناخت لایه‌های سطحی تا مرکز زمین یا میان سطح آن و فضای خارج است؟ به هر حال دانش قرن بیستم هیچ مفهوم دقیقی از اتمسفر نداشت جز آن که حدود 3 کیلومتر ارتفاع دارد و دور زمین را فرا گرفته است.

      نخست باید گفت که مترجم مطابق معمول بند دوم را (که اتفاقاً خلاصۀ تلاش‌های «تسران دُبور» در آن آمده) شایسته ترجمه ندانسته است. ترجمۀ بخش دوم بند نخست نیز سخت گمراه کننده است. مترجم در حالی از نبود مفهوم دقیقی از اتمسفر در «دانش قرن بیستم» سخن می‌گوید که نویسنده بر آن است که دانش ما در بارۀ چیستی اتمسفر در آغاز قرن بیستم (و نه در سراس آن) ناچیز بود و اتفاقاً در همان نخستین سال‌ها یعنی در 1902 میلادی پژوهش‌های تسران دُبور به بار نشست و دانش بشر در این باره افزایشی چشمگیر یافت.

     

    5. Certainly, manned balloon flights (both hot air and gas filled) had carried instruments into the atmosphere. But these flights never ventured above four or five kilometers in altitude. There wasn’t enough oxygen up there for people to breathe.

    In 1895 Teisserenc de Bort quit his job to devote full time to developing unmanned, high-altitude gas balloons at his Versailles villa (outside of Paris). Over the next five years, Teisserenc de Bort designed an instrument package in a wicker basket that his balloons would carry aloft. Basic thermometers and barometers were connected to recording devices so that he would have written records of upper atmospheric conditions once the balloon returned to Earth.

      بالون‌های هواشناسی معمولاً وسایلی را به اتمسفر حمل می‌کردند، اما نمی‌توانستند به ارتفاع چهار یا پنج کیلومتری برسند، زیرا اکسیژن کافی برای تنفس وجود نداشت.

      در 1895 دو بورت از سمت خود استعفا داد تا به کار ساخت بالن‌هایی بپردازد که احتیاج به سرنشین نداشت و می‌توانست وسایل تحقیقاتی را به ارتفاع بالا ببرد. او توانست وسایلی چون هواسنج، رطوبت‌سنج و دماسنج را به سبد بالن متصل کند تا وضعیت هوا در ارتفاع بالا مطالعه و آمار را به زمین برگردانند.

      مترجم افزون بر بی‌توجهی به ترجمۀ عبارت داخل پرانتز، manned balloon flights را به معنی «[پرواز] بالون‌های هواشناسی» گرفته است، در حالی که من تا کنون می‌پنداشتم مقصود «پرواز بالون‌های سرنشین‌دار» است. اما اگر واقعاً مترجم این عبارت را درست ترجمه کرده است، باید پرسید که کدام یک از وسایل «بالون‌های هواشناسی» اهل «تنفس» بوده‌اند که کمبود «اکسیژن» مورد نیاز آنها، بالون‌ها را از رسیدن به مدارج بالا باز می‌داشته است. در واقع حذف واژۀ کلیدی «سرنشین‌دار» از ترجمه موجب شده است که خواننده تصور کند که مشکل بالون‌ها برای رسیدن به ارتفاعات بالا، تکنیکی بوده است.

    مترجم هر یک از دو صفت «بدون سرنشین» و «بلندپرواز» را در قالب جمله‌ای به فارسی برگردانده و ظاهراً چون ترکیب وصفی gas balloon برایش ناآشنا بوده از ترجمۀ آن نیز سرباز زده است. جهت مزید اطلاع باید عرض کنم که بالون‌ها دو دسته‌اند: بالون‌های هوای گرم و بالون‌های گازی که در آن به جای هوای گرم از گازهایی مانند هلیم (و در گذشته هیدروژن) استفاده شده است. بند دوم بهتر بود چنین ترجمه شود:

    در 1895 تسران دُبور از شغل خود کناره گرفت تا تمام وقت خود را در ویلای خود در ورسای (حومۀ پاریس) صرف طراحی بالون‌های گازی بلند پرواز بدون سرنشین کند. او طی پنج سال بعدی، یک «مجموعۀ به‌هم پیوسته» از ابزارها در سبدی چوبی طراحی کرد تا بالون‌های او آن را بالا ببرند. دماسنج‌ها و فشارسنج‌ها به ابزارهای ضبط کننده متصل بودند به نحوی که با بازگشت بالون به زمین او اطلاعاتی ثبت شده از شرایط بالای جو در دست داشت.

     

    6. By 1904 Einstein was attempting to extend the existing physics of the day by focusing on the relationships between light, space, and time. …(p. 111)

      در 1904 او تلاش کرد تا با تمرکز به مسألۀ نور، فضا و زمان رابطه‌ای میان آن‌ها برقرار کند و مفاهیم جدید به دست آورد. ... (ص 165)

      ترجمۀ زیر به نظر بهتر می‌رسد:

    در حدود 1904 او برآن شد تا با تمرکز بر رابطۀ میان نور، فضا و زمان، [دانش] فیزیک آن روزگار را گسترش دهد.

     

    7. Albert Einstein is one of only three or four scientists in history who have changed the fundamental ways in which humans view the universe....

    Raised in Munich, Germany, Albert Einstein showed no early signs of genius. … Albert’s father encouraged him to apply to the Polytechnic Institute in Zurich, Switzer land, and learn a trade to help support the family (p. 114).

      آلبرت اینشتین یکی از دانشمندان تاریخ است که دیدگاه بشر را به عالم تغییر داد....

      آلبرت اینشتین در شهر مونیخ، آلمان به دنیا آمد و در اوایل زندگی هیچ علایمی از نبوغ را آشکار نکرد. ... پدر آلبرت او را تشویق کرد وارد مؤسسۀ پلی‌تکنیک زوریخ شود و اصول تجارت را بیاموزد تا بتواند به خانواده کمک کند (ص 167)

      چنان که می‌بینیم early به «نشانه‌های نبوغ» باز می‌گردد و نه «دورۀ زندگی». نویسنده از trade، هر نوع پیشه یا حرفه (در این مورد به خصوص هر پیشۀ فنی) را در نظر داشته است. اگر وی بازرگانی را در نظر داشت کاربرد «a» پیش از آن معنی نداشت. در نتیجه متن بهتر بود چنین ترجمه شود:

    آلبرت آینشتاین یکی از سه یا چهار دانشمند تاریخ بود که اساس نگرش بشر به جهان هستی را تغییر داد.

    در دوران رشد در مونیخ آلمان، آلبرت آینشتان کمترین نشانه‌ای از نبوغ را بروز نداد. پدر آلبرت او را تشویق کرد که در مؤسسۀ پلی‌تکنیک زوریخِ سوئیس نام‌نویسی کند تا پیشه‌ای بیاموزد و به ادارۀ خانواده کمک کند.

     

    8. In 1947 American chemist Willard Libby realized that the recently discovered carbon isotope, carbon-14, could be used to date plant and animal remains in the same way that uranium was used to date rocks. Libby’s carbon-14 dating accurately dated plant tissue back to 45,000 years and has been used to date paper samples as well as plant tissue (p. 120).

      در 1947 شیمی‌دان آمریکایی ویلارد لیبی تشخیص داد که از ایزوتوپ‌های کربن-14 برای تعیین سن گیاهان و سنگوارۀ جانوران هم می‌توان استفاده کرد. روش تعیین سن به شیوۀ کربن-14 عمر بعضی از بافت‌های سنگواره شدۀ گیاهان را به 45000 سال قبل بازگرداند(ص 175)

      همچنان که می‌بینیم مترجم باز هم نتوانسته در برابر اشتیاق فراوان خود در حذف مطالب کتاب مقاومت کند و جمله‌ای را که ترجمۀ آن به هیچ روی دشوار نبود حذف کرده است. عبارت «ایزوتوپ‌های کربن-14» نادرست است زیرا کربن 14 یکی از 16 ایزوتوپ شناخته شدۀ کربن است نه این که خود آن چند ایزوتوپ داشته باشد (مترجم اگر به مدخل ایزوتوپ همین کتاب مراجعه می‌کرد شاید از این اشتباه برحذر می‌شد). این ایزوتوپ از آنجا که تنها رادیوایزوتوپ طبیعی کربن است و نیمۀ عمری دراز (5700 سال) نیز دارد برای تعیین سن بافت‌های دارای ترکیبات کربن، از جمله بافت موجودات زنده (در واقع: سابقاً زنده) به کار می‌رود. کاربرد واژۀ «هم» در عبارت «برای تعیین سن گیاهان و سنگوارۀ جانوران هم می‌توان استفاده کرد» نیز خواننده را سخت به اشتباه می‌اندازد. چندان که وی می‌پندارد این روش در اصل برای تعیین عمر چیزی دیگر (مثلاً صخره‌ها) به کار می‌رود اما در این مورد «هم» کاربرد دارد. در صورتی که کاربرد اصلی این روش چنان که اشاره شد، تعیین عمر بافت‌های دارای ترکیبات کربن است.

    پس ترجمۀ این بند باید چنین باشد:

    در 1947 میلادی، شیمی‌دان آمریکایی، ویلارد لیبی، دریافت که ایزوتوپ تازه کشف شدۀ کربن، کربن-14، ـ به همان روشی که اورانیوم برای تعیین سن صخره‌ها به کار می‌رفت، می‌تواند برای تعیین سن بقایای گیاهان و حیوانات به کار رود. روش تاریخ‌گذاری کربن-14 لیبی سن بافت‌های گیاهی حداکثر 45000 ساله را به‌دقت مشخص می‌کند (برای بافت‌های کهن‌تر روش مناسب و دقیقی نیست) و برای تعیین سن نمونه‌های کاغذ نیز همچون برای بافت‌های گیاهی به کار می‌رود.

      در ادامۀ همین مطلب دقت روش تاریخ‌گذاری اروانیوم-سرب 998 درصد آمده است که مسلماً باید ناشی از خطا در تایپ 8/99 باشد اما این عدد در متن انگلیسی 9/99 آمده است!

     

    9. … Morgan created “The Fly Room” to prove his ideas.

    Morgan’s Fly Room laboratory was a small, messy room with the over powering reek of rotting bananas.

    … Second, they lived their entire lives on nothing but mashed banana. … Morgan could study almost 30 generations a year ( p. 121).

      او در آزمایشگاه خود اتاق کوچکی را پر کرد از موزهای فاسد.

      ... دوم آنکه تمام عمرشان را بر روی میوه‌های پوسیده زندگی می‌کردند. مورگان می‌توانست سالانه 30 نسل از این مگس‌ها را پرورش دهد. (ص 177)

      در این جا باز هم یک جمله حذف شده است. ترجمه می‌توانست چنین باشد:

    ... مورگان «اتاق پروازی» ساخت تا نظر خود را ثابت کند.

    آزمایشگاه «اتاق پرواز» مورگان اطاقی کوچک، کثیف و آکنده از بوی تند ناخوشایند موزهای گندیده بود.

    ... دوم آنکه آنها (مگس‌های میوه) سراسر زندگی خود را تنها روی یک موز له شده می‌گذراندند. .... مورگان می‌توانست سالی سی نسل [از آن‌ها] را بررسی کند.

     

    10. Additional mutations occurred frequently over the next two years. By studying these mutations and their effect on many generations of descendents, Morgan and his assistants realized that many of the inherited genes were always grouped together. (They called it “linked.”).

    By 1912 the team was able to establish that fruit fly genes were linked into four groups. Knowing that fruit flies had four chromosomes, Morgan suspected that genes must be strung along, and carried by, chromosomes. After 18 months of additional research, Morgan was able to prove this new theory. Chromosomes carried genes, and genes were strung in fixed-order lines (like beads) along chromosomes

     

      جهش‌های اضافی در طول دو سال بعد هم اتفاق افتاد. مورگان با مطالعۀ این جهش‌ها و اثر آن بر نسل‌های بعدی متوجه شد بسیاری از ژن‌های موروثی در کنار هم جمع شده‌اند.

      در 1912 مورگان و دستیارش توانستند ژن‌های مگس میوه را به چهار دسته تقسیم کنند. مورگان که می‌دانست مگس میوه چهار کروموزوم دارد و گمان می‌کرد این ژن‌ها می‌باید به روی کروموزوم‌ها چسبیده و حمل شوند. بعد از 18 ماه تحقیقات اضافی او توانست نظریۀ خود را اثبات کند. کروموزوم‌ها ژن‌ها را در ردیف‌های منظم بر روی خود حمل می‌کردند و ژن‌ها مثل دانه‌های تسبیح روی کروموزوم‌ها به ردیف قرار می‌گیرند.

      در بیشتر (و چه بسا همۀ) فرهنگ‌های انگلیسی به فارسی، واژۀ «اضافی» نخستین معادل واژۀ Additional به شمار آمده است، اما از مترجم باسابقه‌ای چون آقای جولایی انتظار می‌رفت که در این جا سلیقۀ بیشتری به خرج دهد و این جمله را چنین ترجمه کند:

    در دو سال بعد بارها جهش‌های بیشتری رخ داد.

      همچنین ترجمۀ جملۀ پایانی این بند (داخل پرانتز) که به نظر مترجم شایستگی ترجمه را نداشته است، می‌توانست چنین باشد:

    ٰآنها (مورگان و دستیارانش) آن (گروه‌های به هم‌پیوستۀ ژن‌ها) را «زنجیره» نامیدند.

      از این گذشته به نظر می‌رسد که مترجم بر خلاف نویسنده نقش دستیاران مورگان را در این پژوهش‌ها ناچیز می‌شمرده و به همین علت از اشاره به آنها در بند نخست خودداری کرده است. در ترجمۀ آغاز بند دوم نیز مترجم دریافته که در تیم پژوهشی مورگان فقط دو نفر حضور داشته‌اند در نتیجه به جای واژۀ team در ترجمه آورده است: «مورگان و دستیارش (و نه دستیارانش)». در نهایت ترجمۀ بند دوم چنین نیز می‌توانست باشد:

    در 1912 گروه توانست ثابت کند که ژن‌های مگس میوه در چهار گروه به هم زنجیر شده‌اند. با دانستن این که مگس‌های میوه چهار کروموزوم دارند، مورگان دریافت که ژن‌ها به صورت ردیفی روی کروموزوم‌ها منتقل شوند و ژن‌ها باید در یک خط با ترتیب ثابت (مانند دانه‌های تسبیح) روی کروموزوم‌ها ردیف شوند.

     

    11. Paul Ehrlich conducted the first modern chemical investigation of antibiotics and discovered the first antibiotic chemical compounds. His work opened a new era for medical and pharmacological research and founded the field of chemotherapy. Antibiotics (penicillin, discovered in 1928, is the most famous) have saved many millions of lives and trace their modern origin to Paul Ehrlich’s work (p 123).

      پاول ارلیش، نخستین تحقیقات جدید شیمیایی روی آنتی‌بیوتیک‌ها را آغاز کرد. کارهای او، زمینه را برای تحقیقات دارویی گسترش داد. آنتی‌بیوتیک‌ها (که در 1928 کشف شدند از جملۀ معروف‌ترین این داروها هستند) جان میلیون‌ها نفر را نجات دادند و کشف انواع آنها به تلاش پاول ارلیش بازمی‌گردد (ص179)

      مترجم گویا هم‌چنان که پیش‌تر نیز نمونه‌هایی از آن را یاد کردیم، چندان به کار گروهی در پژوهش‌های علمی باور ندارد. به همین سبب فعل conducted را به جای «رهبری کرد» (قاعدتاً «گروه خود را»)، «آغاز کرد» (احتمالاً یک‌تنه!) ترجمه کرده است. ضمن این که «آغاز کردن» یک پژوهش نه این که مهم نباشد، اما مسلماً به اندازۀ «به انجام رساندن» یک پژوهش مهم نیست. در واقع در تاریخ علم عموماً پژوهش‌هایی که به نتیجه می‌رسند، ثبت شده است و نه آنها که «فقط آغاز شده‌اند».

    در ادامه، افتادن واژۀ پنیلسیلین از ترجمه و یکی دو اشتباه دیگر، نه‌تنها مفهوم جمله را به کلی دگرگون ساخته، بلکه موجب پدید آمدن تناقض نیز شده است. نخست آنکه در عبارت «آنتی‌بیوتیک‌ها ... از جمله معروف‌ترین این داروها هستند»، ضمیر اشارۀ «این» نیز به آنتی‌بیوتیک‌ها بازمی‌گردد و در نتیجه مفهوم عبارت این است که «آنتی‌بیوتیک‌ها از جمله معروف‌ترین آنتی‌بیوتیک‌ها هستند». دیگر آنکه در این مدخل، نویسنده از کشف آنتی‌بیوتیک‌ها توسط پاول ارلیش در 1910 میلادی سخن گفته است در حالی که در ترجمۀ فارسی، در عبارت داخل پرانتز بر کشف آنتی‌بیوتیک‌ها در 1928 تأکید می‌شود. که این نیز خواننده را سخت سرگردان می‌سازد. شاید ترجمه‌ای این چنین، مناسب‌تر می‌نمود:

    پاول ارلیش نخستین پژوهش شیمیایی مدرن دربارۀ آنتی‌بیوتیک‌ها را رهبری کرد و نخستین ترکیب شیمیایی آنتی‌بیوتیک را نیز کشف کرد. کار او عصر جدیدی را در پژوهش‌های پزشکی و داروشناختی آغاز کرد و حوزۀ شیمی‌درمانی را بنیان نهاد. آنتی‌بیوتیک‌ها (پنی‌سیلین که مشهورترین آنهاست در 1928 کشف شد) چندین میلیون زندگی را نجات دادند ...

     

    12. … Ehrlich began testing different chemicals using an arsenic base for his compounds. Arsenic had been effective in destroying a number of other microorganisms. (p. 124)

      ... ارلیش مواد شیمیایی گوناگن را که ارسنیک از جملۀ آنها بود به کار گرفت. ارسنیک کارایی خود را در نابود کردن میکروارگانیسم‌ها ثابت کرده بود (ص 180).

      مقصود نویسنده آن است که ارلیش ترکیبات مختلف دارای ارسنیک و نه «ترکیبات مختلف و از جمله ارسینک» را آزمود. در جملۀ بعدی با افتادن number of other (شماری از دیگر) از ترجمه، خواننده چنین می‌پندارد که [ترکیبات] ارسنیک کارایی خود را در نابود کردن همۀ میکروارگانیسم‌ها ثابت کرده بودند. اما اگر چنین بود ارلیش هرگز بر آن نمی‌شد که برای یافتن ترکیبی که به عنوان دارو در بدن به کار رود چنین ترکیباتی را بیازماید.

     

    13. Superconductivity is the flow of electrical current without any resistance to that flow. Even the best conductors have some resistance to electrical current. But super conductors do not. Un fortunately, superconductors only exist in the extreme cold of near absolute zero. Even though the practical application of this discovery has not yet been realized, superconductivity holds the promise of super-efficient electrical and magnetic motors, of electrical current flowing thousands of miles with no loss of power, and of meeting the dream of cheap and efficient electricity for everyone. Superconductivity will likely spawn whole new industries and ways of generating, processing, and moving electrical energy. But that potential still lies in the future (p128).

    At the age of 25, Onnes focused his university research on the proper ties of materials at temperatures approaching the coldest possible temperature (-456°F or -269°C). The existence of that temperature, the temperature at which all heat energy is gone and all motion even in side an atom—ceases, was discovered by Lord Kelvin, and is called 0° Kelvin (0°K) or absolute zero( p. 129)

      ابررسانه‌ها (یعنی فوق‌هادی‌ها) یعنی جریان الکتریکی سیال بوده و هیچ گونه مقاومتی در برابر آن وجود نداشته باشد. حتی بهترین هادی‌ها مقاومت اندکی در برابر جریان الکتریکی دارند. اما ابررسانه‌ها (فوق هادی‌ها) اصلاً مقاومتی نشان نمی‌دهند. متأسفانه ابررسانه‌ها فقط در سرمای شدید، نزدیک به صفر، وجود دارند (ص185).

      او در سن 25 سالگی تحقیق بر روی خواص ماده را در دمای حداقل (269- درجۀ سانتی‌گراد یا 456- درجۀ فارنهایت) آغاز کرد. وجود چنین حرارتی را که در آن تمام انرژی گرمایی از میان رفته و حرکت درون اتم متوقف می‌شود، لرد کلوین به اثبات رسانده و آن را صفر کلیون یا سفر مطلق نامیده بود (ص 186)

      مترجم سطر نخست را با نام البته نادرست مواد دارای این خاصیت (و نیز نام درست اما قدیمی این گونه مواد) شروع کرده اما در تعریف کوشیده است خود خاصیت را تعریف کند. در ادامه به جای رسانا (یا به قول خود مترجم: رسانه) اصطلاح قدیمی «هادی» به کار رفته است. اما نکتۀ جالب توجه آن است که وی near absolute zero را «نزدیک به صفر» ترجمه کرده و مطابق معمول صفت (در اینجا: absolute) را به هیچ انگاشته است. اگر کسی در حد سال‌های اول و دوم دبیرستان فیزیک خوانده باشد، می‌داند که میان «صفر معمولی» با «صفر مطلق» تفاوت از زمین تا آسمان (یعنی 15/273 درجۀ سلسیوس) است. در واقع اگر خاصیت ابررسانایی در دمای نزدیک به صفر (حال صفر درجۀ سلسیوس یا صفر درجۀ فارنهایت که می‌شود حدوداً 18- درجۀ سلسیوس) دست‌یافتنی بود که دیگر غمی نداشتیم! جالب آنکه مترجم از ترکیب وصفی «سرمای شدید» نیز درنیافته که این صفر نباید همان صفر معمولی باشد. موضوع وقتی جالب‌تر می‌شود که خود مترجم در صفحۀ بعد به تفصیل به «صفر مطلق» یا صفر کلوین و تفاوت بسیار آن صفر درجۀ سلسیوس می‌پردازد (هر چند که خود نویسنده نیز در این موضع اشتباه کرده است).

     

    14. … Enrico Fermi found that atoms always emitted energy in the same few amounts (or bursts) of energy. He called these bursts discrete quanta (quantities) of energy (p 132).

      ... انریکو فری کشف کرده بود که اتم‌ها همیشه یک مقدار ناچیز ولی معین، انرژی را منتشر (منفجر) می‌کنند. او این انفجار انرژی را کوانتای انرژی نامید (ص 189).

      گذشته از اشتباه تایپی فری به جای فرمی، اشاره به واژه‌های «منفجر» و «انفجار» گویا از ترجمۀ نادرست واژۀ bursts ناشی شده است. مترجم few را به ناچیز بودن خود مقدار ترجمه کرده است در حالی که مقصود نویسنده این نبوده است که این مقادیر معین از حیث اندازه ناچیزند بلکه شمار آنها اندک است. ترجمۀ درست چنین است:

    انریکو فرمی دریافت که اتم‌ها همواره انرژی را در مقادیر (یا قطعات) مشخص انگشت‌شماری بیرون می‌دهند. او این قطعات انرژی را «بستۀ انرژی» یا کوانتا نامید.

     

    15. Fun Facts: … Every ancient rock, fossil, human remain, or plant ever dated was dated using isotopes of various elements. Natural radioactivity is created by isotopes.

      حقایق سرگرم کننده: ... عمر هر صخرۀ قدیمی، سنگواره، باقی‌مانده‌های انسانی یا گیاهی، با تعیین عمر ایزوتوپ‌های آنها مشخص می‌شود. رادیواکتیوآیی با ایزوتوپ‌ها به وجود می‌آید.

      مطابق معمول مرجع ضمیر در ترجمه نادرست است. از ترجمه چنین برمی‌آید که خود فسیل‌ها و بقایای گیاهان و ... ایزوتوپ دارند. در حالی که نویسنده بر آن است که عمر این بقایا را با ایزوتوپ‌های عناصر مختلف مشخص می‌کنند. در ادامه با حذف صفت «طبیعی» معنای جمله دوم نیز دگرگون شده است.

     

    16. What Is It? The earth is made up of layers, each of a different density, temperature, and composition (p 136).

      این کشف چه می‌گوید؟ زمین از لایه‌های مختلف تشکیل شده که هر کدام ضخامت متفاوتی دارد (ص 194).

      همچنان که می‌بینیم مترجم حتی هنگام ترجمۀ جملات آغازین هر مدخل که داخل کادر خاکستری رنگ قرار گرفته‌اند از شیوۀ مرضیۀ خود که همانا «حذف گزافه‌گویی‌های نویسنده» است، دست نکشیده. اما در این مورد بخصوص همچنان که می‌بینیم تنها خصوصیتی که نویسنده برای لایه‌های مختلف زمین ذکر نکرده، همان «ضخامت» مورد توجه مترجم است. ترجمه باید چنین باشد:

    ... زمین از لایه‌هایی تشکیل شده است که هر یک چگالی، دما و ترکیب متفاوتی دارد

     

    17. While on tour in 1910, Wegener noticed the remarkable fit of the coast lines of South America and Africa. He was not the first scientist to notice this fit, but one of the first to think that it was important.

    In 1911, new ocean maps showed the Atlantic Ocean continental shelves. (Continental shelves are shallow, under water shelves extending out from continents.) Wegener noticed an even better fit between the continental shelves of South America and Africa. They “fit like pieces of a jigsaw puzzle.”

    Wegener knew that this perfect fit couldn’t be just a coincidence and suspected that those two continents were once connected … (p 138).

     

      در سال 1910 هنگام بازدید از سواحل آمریکا و آفریقا متوجه شد که کناره‌های دو قاره مانند قطعات یک جورچین درست به هم جفت و جور می‌شودند.

      او حدس زد که این جفت و جور شدن اتفاقی نیست و احتمال دارد دو قاره، روزگاری به هم چسبیده بودند (196-197)

      مترجم حتی برای رضای خدا، کلمۀ «جنوبی» را نیز ترجمه نکرده تا خواننده دریابد که آفریقا با آمریکای جنوبی «جفت و جور» است و نه با سراسر این قاره. در واقع وی فقط چند کلمه از بند نخست و چند کلمه از بند آخر را ترجمه کرده و بقیه را از قید و بند ترجمه به فارسی رهایی داده است. در نتیجه متن فارسی بسیار جالب توجه شده است. تصور کنید یک نفر در حال قدم زدن در «ساحل آفریقا»، یاد قدم‌زدن‌هایش در ساحل آمریکا می‌افتد و متوجه می‌شود که این دو ساحل با هم جفت و جور هستند! در ترجمۀ بند سوم نیز knew به «حدس زد» و suspected به «احتمال دارد» ترجمه شده است. در حالی که فرق میان دانستن و حدس‌زدن از زمین تا آسمان است. بند سوم باید چنین ترجمه می‌شد:

    وگنر می‌دانست که این تناسب کامل نمی‌تواند فقط یک اتفاق باشد و حدس زد که ...

     

    18. In 1925 Born completed work on “Zur Quantenmechanik,” or “On Quantum Mechanics”.

      در 1925 او تحقیق بر روی «Zur Quantenmechanik» یا «مکانیک کوانتم» را کامل کرد.

      Zur Quantenmechanik عنوان متن اصلی کتاب مشهور ماکس بورن است که با عنوان On Quantum Mechanics به انگلیسی ترجمه شد. پس جمله بهتر است چنین ترجمه شود:

    در سال 1925 بورن نگارش کتاب دربارۀ مکانیک کوانتوم را به پایان رساند.

     

    19. Then Hubble lo cated several Cepheid stars in Andromeda.

      بعد هابل چند ستارۀ Cephide را در آندرومدا پیدا کرد.

      مترجم باید Cepheid را به «قیفاووسی» ترجمه می‌کرد اما آن را به همان خط لاتین و البته با املایی نادرست رها کرده است. نویسنده در اینجا به Cepheid [variable] stars یعنی «ستارگان متغیر قیفاووسی» نظر داشته است[5]. شاید اشتباه در خوانش یا نوشتن این اصطلاح موجب شده که مترجم نتواند آن را در فرهنگ‌های نجومی دو زبانه بیابد.

    از کتاب 100 اختراع

    20. By 250 B .C ., Roman engineers had developed a road-building manual that would not be equaled for another 2,000 years.

    … The work was brutal. But the resulting roads were magnificent and were not duplicated for another 2,000 years.

      حوالی 250 قبل از میلاد آنها آغاز به ساختن جاده‌هایی کردند که تا 2000 سال بعد هم همتایی نداشت

      ... کار آنها سخت و شرایط زندگی‌اشان طاقتفرسا بود اما این جاده‌ها 2000 ساال عمر کردند.

      نویسنده دربارۀ تنظیم«دستورالعمل راه‌سازی» سخن گفته است و نه «ساختن خود راه». جالب آنکه این ترجمه با جمله‌ای که چند سطر بعد آمده است تناسب بیشتری دارد. این دو جمله باید چنین ترجمه می‌شدک

    در حدود 250 پیش از میلاد، مهندسان رومی دستورالعملی برای راه‌سازی تنظیم کردند که تا 2000 سال بعد همتایی نیافت.

    ... کار بسیار دشوار بود. اما حاصل کار جاده‌هایی عالی بود که تا 2000 سال مانند آن ساخته نشد.

     

    21. It wasn’t until 1824 that an entire town’s roads were systematically paved. Thomas Telford undertook that effort for a wealthy suburb of London. Beginning in 1905, the popularity of motorcars created a demand for smoother road surfaces. Macadam and tarmac emerged as the best surfaces for “black top” roads. Blacktop spread across America and Europe, connecting cities and towns with shimmering ribbons of black.

    The first road built exclusively for cars opened on Long Island, New York, in 1914. The first American freeway connected Pasadena to Los Angeles, beginning in 1953.

      از سال 1824 جاده‌های میان شهرها سنگفرش گردید. در سال 1905 به دلیل اختراع خودرو نیاز به جاده‌هایی با سطح صاف بیشتر شد و نوعی آسفالت ابداع شد که در سطح جاده ریخته می‌شد. این شیوۀ جاده‌سازی نواری سیاه‌رنگ میان شهرهای اروپا و بعد شهرهای آمریکا به وجود آورد.

      نخستین آزادراه جهان در سال 1953 میان پاسادانا و لوس‌انجلس احداث گردید (ص 25).

      همچنان که دیده می‌شود باز هم چند جمله و عبارت ( جملۀ دوم از بند اول و جملۀ نخست از بند دوم) در ترجمه نیامده‌اند. از این گذشته اشکالاتی نیز در ترجمه دیده می‌شود. از جمله آنکه نویسنده خودرو در 1905 اختراع نشد بلکه عمومیت یافت (اگر مترجم به مدخل خودرو در همین کتاب مراجعه می‌کرد متوجه می‌شد که سال اختراع آن 1887 است). دیگر آنکه نیاز به «جاده‌هایی با سطح صاف» بیشتر نشد، بلکه به «جاده‌هایی با سطح هموارتر (یا به تعبیر مترجم: صاف‌تر)» نیاز شد. معلوم نشد که مترجم از کجا فهمیده است که جاده‌های آسفالته نخست در اروپا و بعد در آمریکا رایج شده است. دست کم در این متن که نام آمریکا اول آمده است (بی آنکه به تقدم یا تأخر یکی از این دو اشاره شود)

     

    22. Sometime before 100 B.C. most Creek millers converted from large, square stones lo circular grinding stones. Now the upper stone could be turned while lying on top of the stationary lower stone to grind grain. A vertical shaft and handles extended from the upper grinding stone. A worker used these handles to push the stone in a circular motion.

      حوالی 150 قبل از میلاد آسیابان‌های یونانی هر دو سنگ را بزرگ‌تر و صاف‌تر کردند تا کارآیی بیشتری به دست آورند.

      نخست آنکه نویسنده گفته است: چندی قبل از 100 پیش از میلاد (مثلاً 105 یا 110 پیش از میلاد) و نه حوالی 150 قبل از میلاد. دیگر آنکه «بزرگ‌تر و صاف‌تر» کردن سنگ امکان ندارد و حتی اگر کاربرد عوامانۀ این عبارت را نیز بپذیریم باز هم ترجمۀ متن نیست. ادامۀ متن نیز به شیوۀ معمول مترجم، حذف شده است. این ترجمه به متن نزدیک‌تر به نظر می‌رسد:

    چندی قبل از 100 پیش از میلاد، بیشتر آسیابانان یونانی از [به کارگیری] سنگ‌های بزرگ و چهار گوش، به [استفاده از] سنگ‌هایی گرد با سطحی هموار روی آوردند. اکنون سنگ بالایی می‌توانست در حالی که روی سنگ ثابت زیرین قرار داشت، بچرخد و دانه‌ها را آرد کند....

     

    23. It was the Italians who invented the name “compass,” around 1250. The word comes from the Italian word “compassare” literally “to stride around,” figuratively, “to measure or guide”.

      نام قطب‌نما (Compass) از کلمۀ ایتالیایی compassres که هم معنای «سرگردان» را می‌دهد و هم معنای «راهنما» می‌آید

      همچنان که دیده می‌شود باز یک جمله و چند کلمۀ مهم در ترجمه حذف شده و واژۀ ایتالیایی نیز غلط تایپ شده است. ترجمه باید چنین می‌بود:

    این ایتالیایی‌ها بودند که نام compass (قطب‌نما) را [برای این ابزار] ابداع کردند. این واژه برگرفته از واژۀ ایتالیایی compassare است که لفظاً «پرسه زدن» و مجازاً «اندازه گرفتن» یا «راهنمایی کردن» معنی می‌دهد.

     

    24. Early Roman engineers (around 300 B. C.) copied their cement and concrete techniques from Greek and Egyptian builders, using the proportions of cement, sand, gravel, and water that were common in these two countries. Limestone was burned in ovens …

      مهندسان رومی در عهد باستان (300 قبل از میلاد) نحوۀ ساخت سمنت و ساروج را از یونانی‌ها و مصریان آموختند. آهک در کوره پخته ...

      در متن حدود 300 قبل از میلاد آمده است. کاربرد واژۀ «سمنت» در متن فارسی (که چند بار نیز تکرار شده) ناپسند است. باز هم عبارتی طولانی در ترجمه حذف شده است.

     

    25. In A.D. 810, Baghdad was the capital of the Arab world.

      در سال 810 میلادی، بغداد پایتخت جهان عرب بود (ص 48).

      مقصود خاورشناسان از واژۀ Arab معمولاً لفظ«عرب» نیست و این اصطلاح را بسته به نوع کاربرد باید اسلامی یا اسلام ترجمه کرد. به طور مثال Arabic Sciences را باید «علوم اسلامی» ترجمه کرد و نه «علوم عربی». در این جا نیز مسلم است که مقصود نویسنده از Arab world «جهان اسلام» بوده است. زیرا در روزگار مورد بحث نویسنده، ایران نیز بخشی از به تعبیر نویسنده Arab world بوده است، در حالی که شک نیست که ایران بخشی از جهان عرب نیست. کاش مترجم به جای افزودن حاشیه‌های میهن‌دوستانۀ بدون مدرک و مأخذ (که به آنها اشاره خواهد شد)، در این جا اصطلاح را درست ترجمه می‌کرد.

     

    26. Calculus was invented in the 1660s and is generally credited to Isaac Newton (though other European mathematicians can claim at least part of the credit for calculus’s invention) (p. 28).

      حساب جامعه و فاضله یا حسابان در 1660 اختراع گردید و اسحاق نیوتون را مخترع آن می‌دانند (ص 49).

      در ادامۀ جمله نویسنده بر سهم داشتن شماری از دانشمندان اروپایی در پایه‌گذاری حساب دیفرانسیل و انتگرال (یا همان «حساب جامعه و فاضله» نامی که مدت‌هاست از رواج افتاده) تأکید می‌کند، اما مترجم آن را حذف کرده است.

    27. Fun Fact: The Chinese first used gunpowder in fireworks with the hope that the noise would scare evil spirits away (p. 32).

      مدخل باروت بر خلاف دیگر مداخل دو کتاب، بند «حقایق سرگرم‌کننده» ندارد زیرا این بخش در ترجمه افتاده است.

    28. Windmills first replaced waterwheels as the primary means of grinding grain. Windmills next were used as water pumps in arid regions and to pump excess water out of flooded, low-lying regions. Windmills made large-scale settlement of, and agricultural development of, the American plains and West possible by pumping water to the surface from underground aquifers (bodies of water).

    Finally, windmills have become an important renewable source of electric energy. Versatile, nonpolluting, and dependable, windmills have served as an important source of power for 1,000 years (p. 36)

      چرخ بادی شاید قدمتی نزدیک به عمر چرخ آبی دارد. از چرخ بادی نخست برای کشیدن آب از مناطق پست‌تر (یا چاه‌ها ) بر زمین‌های خشک استفاده می‌شد. چرخ بادی تأثیر فراوانی در توسعۀ کشاورزی داشت.

      از چرخ بادی برای تولید الکتریسیته هم استفاده می‌شود. انرژی که از چرخ‌های بادی تولید می‌شود، محیط را آلوده نمی‌کند و ارزان است (ص 57).

      این که مترجم در ترجمۀ این عبارات تا به این حد اشتباه کره، چندان شگفت نیست. شگفت آن است که به نظر می‌رسد وی کتاب را بی‌آنکه بخواند ترجمه کرده است! زیرا اگر وی فقط 36 صفحۀ نخست متن انگلیسی را با اندکی دقت خوانده بود، به یاد می‌آورد که در همین کتاب تاریخ اختراع «چرخ آبی» 25 قبل از میلاد است و در این مدخل نیز بر اختراع «آسیاب بادی» یا «چرخ بادی» سال 1280 میلادی (1305 سال پس از اختراع آن دیگری) است. پس حتی بدون مراجعه به متن انگلیسی هم معلوم است که مترجم خطایی فاحش مرتکب شده است. در این جا نویسنده بر آن است که چرخ بادی (یا چرخ بادگرد) نخست جای چرخ آبی (یا آب‌گرد) را در تأمین نیروی مورد نیاز آسیاب‌ها گرفت. سپس برای بالا کشیدن آب از آن استفاده شد و ...

     

    آشفتگی در ضبط نام‌های خاص به خط فارسی

    از دیگر اشکالات مشترک میان دو اثر، نحوۀ ضبط اعلام به خط فارسی است.

    در آثار فارسی مرسوم چنین است که نام شماری از دانشوران نامدار یونانی به همان صورت مرسوم در دورۀ اسلامی نوشته شود. در نتیجه Euclid را اقلیدس، Ptolemy را بطلمیوس و Aristotle را ارسطو می‌نویسند (این ضبط‌ها البته به ضبط نام اصلی این دانشوران در زبان یونانی نزدیک است). مترجم ظاهراً با این قاعده آشنا بوده و از آن پیروی کرده و بارها نام این دو را به همین صورت نوشته است (مثلاً 100 اکتشاف، صفحات 20، 23، 28، 29، 60). اما همو Galen را به جای آنکه به صورت آشنای جالینوس ثبت کند، «گالن» می‌نویسد و بارها این اشتباه را تکرار می‌کند (100 اکتشاف، 8 بار در صفحات 25-27، نیز صفحۀ 37)

    مترجم در 100 اکتشاف (صفحۀ 159، متن انگلیسی، صفحۀ 107) هنگام خواندن نام خانوادگی کاشف لایه‌های جو، یعنیLeon Philippe Teisserenc de Bort، حرف c در پایان Teisserenc را به اشتباه e خوانده و در نتیجه هم در پاورقی این کلمه را به اشتباه Teisserene ثبت کرده و هم در نام خانوادگی وی را با لحاظ کردن این مصوت «تیسرنه دو بورت» نوشته است. در حالی که باید «تسران دُبور» می‌نوشت[6]. جالب آنکه این نام خانوادگی دوازده بار در صفحات 107-108 و سه بار نیز در پیوست‌ها و نمایۀ متن اصلی (صفحات 231 و 233، 253) آمده است. مترجم با حذف یک پاراگراف و نیز چند عبارت از متن موارد مذکور در متن کتاب را از 12 به شش کاهش داده و در این شش مورد نیز چهار بار نام خانوادگی او را به دلخواه خود (و البته به خطا) خلاصه کرده و «دو بورت» نوشته است (صفحات 159-160). البته در این میان نویسنده نیز در به اشتباه افتادن مترجم بی‌تقصیر نبوده است. زیرا وی نام این دانشمند را در پیوست‌ها به صورت de Bort, L. Teisserenc و de Bort, Leon Teisserenc اما در نمایه به صورت درست Teisserenc de Bort, Leon Philippe آورده و مترجم نیز در هر سه مورد بدون توجه به ناهماهنگی موجود در متن انگلیسی، عیناً از آن پیروی کرده است (صفحات 303، 308، 321).

    مترجم در صفحۀ 48 کتاب 100 اکتشاف نام کوچک نیوتون (Isaac) را به دو بار به صورت اسحاق و یک بار به صورت ایساک و در صفحات 59-60 همان کتاب شش بار به صورت اسحاق ثبت کرده در حالی که ضبط درست آن آیزاک است.

     

    فهرستی از نام‌های نادرست ثبت شده

    در این جا بیشتر به صورت درست نام مخترعان و کاشفان اصلی (و نه همۀ نام‌های خاص) که در این دو کتاب آمده است اشاره می‌شود. البته این فهرست با صرف نظر از این دسته اشکالات فراهم آمده است:

    نام‌هایی که مترجم باید روی برخی از حروف آن تشدید می‌گذاشت و از این کار امساک کرده است (گویا نشانه‌هایی چون تشدید در این کتاب به کار نرفته است) مانند تورّیچلّی.

    نام‌هایی که گاه با ضمه و گاه با «و» نوشته می‌شوند، مانند کپرنیک که در ترجمه کوپرنیک آمده است. در اغلب این گونه موارد صورت بدون «و» درست‌تر است ولی مترجم صورت دوم را که در گذشته بیشتر رایج بود به کار برده است.

    نام‌هایی که صورت نادرست آنها به مراتب رایج‌تر از صورت درست است و این تفاوت چنان است که چه بسا موجب می‌شود خواننده آن نام را بازنشناسد. به طور مثال مترجم نام اخترشناس نامدار دانمارکی Tycho Brahe را همچون بسیاری دیگر، «تیکو براهه» نوشته است (100 اکتشاف، صفحات 31-32). در حالی که درست آن «توکو برائه» است.

    در همۀ موارد نخست ضبط نام با الفبای لاتین و در صورت لزوم توضیحی در پرانتز، سپس صورت نادرست مذکور در ترجمه و صفحات ذکر این نام و سرانجام صورت درست به خط فارسی[7] و در صورت لزوم توضیحاتی در پی آن آمده است.

    در کتاب 100 اکتشاف

    Galileo (نام کوچک گالیله، اخترشناس نامدار ایتالیایی) /گالیلو (صفحات 24، 28، 32) / گالیلئو

    Giovanni (نامی ایتالیایی، از جمله نام کوچک کاسینی) / جیوانی (صفحات 40، 53) / جوانّی (در ایتالیایی حرف i در Gio تلفظ نمی‌شود)

    van Leeuwenhoek (مخترع هلندی)/ فان لوون هوک (صفحات 56-58) / وان لِوِنهوک (مترجم این نام هلندی را همچون نام‌های آلمانی خوانده است).

    Benjamin (نام کوچک فرانکلین، سیاست‌مدار و دانشمند آمریکایی) / بنیامین (ص 68 و 71؛ نیز 100 اختراع: ص 55 ) / بِنجَمین (یا دست کم: بنجامین؛ این نام در آلمانی و عبری بنیامین خوانده می‌شود).

    Ponce de León (اسپانیایی) / پونس دولئون (72) / [خوئان] پونسه دُلئون[8] (=اهل لئون اسپانیا)

    Joseph (نام کوچک پریستلی کاشف انگلیسی اکسیژن)/ ژوزف (73-74)/ جوزف (ژوزف تلفظ فرانسوی این نام است)

    Ingenhousz (نام خانوادگی کاشف هلندی فرایند فتوسنتز) / اینگنهاوز (75-76) / اینگنهوس

    Hannover/ Hanover (نام شهری مهم در آلمان) / هانوور (صفحۀ 90) / هانوفر

    Leucippus of Miletus (فیلسوف نامدار یونانی) / لوسیپوس اهل ملطوس (ص 95) / لئوکیپوس مَلَطی (اهل ملطیه/میلتوس)

    Amedeo (نام کوچک آووگادرو، دانشمند ایتالیایی) / آمیدو (ص 100-101) / آمدئو

    Agassiz (سوئیسی و فرانسوی زبان) / آگاسیز (ص 109-110) / آگاسی

    Helmholtz (آلمانی) / هلمهولتز (ص 115-117، 165) / هلمهولتس

    Doppler (کاشف انریشی اثر دُپلر در فیزیک) / داپلر (118-119، این نام را انگلیسی پنداشته است) / دُپلر (صورت رایج: دوپلر)

    Wurzburg (شهری در آلمان)/ ورزبورگ (ص 144) / وورتسبورگ

    Crookes / کروک (ص 144) یا کروکز (چند بار در ص 145) / کروکس

    Landsteiner (کاشف آلمانی گروه‌های خونی) / لنداشتاینر (147-148) / لانتشتاینر(الفی که مترجم در میانۀ این اسم افزوده جداً جالب توجه است)

    Ivanovski / ایوانووسکی (ص 151-152) / ایوانفسکی (این گونه نام‌های روسی آن قدر در ایران مشهورند که گاه برای شوخی در پایان برخی نام‌ها «فسکی» اضافه می‌کنند تا روسی به نظر برسد؛ مترجم در ص 211 نیز Minkowski را مینکووسکی نوشته است).

    Beijerinck (در متن اصلی به اشتباه: Beijerinick، میکرب‌شناس هلندی) / بیجرینیک (ص 151-152) / بئیئرینک (یا بائرینک).

    Waldeyer (کاشف آلمانی سلول‌های عصبی) / ولدیر (ص 155) / والدایر

    Bayliss (یکی از دو کاشف انگلیسی هورمون‌ها) / بایلیس (161-163، در پاورقی به اشتباه Baylists آورده است/ بیلیس

    Christian (نام کوچک آیکمان، کاشف هلندی ویتامین‌ها) / کریستین (ص 170-171) / کریستیان

    Reid (کاشف آمریکایی گسل‌ها) / راید (182-184) / رید (معلوم نیست چرا وی این نام را به قاعدۀ زبان آلمانی خوانده و نوشته است).

    Rutherford (فیزیک‌دان مشهور بریتانیایی زادۀ زلاند نو) / راترفورد (ص 189) / رادرفُرد (صورت رایج‌تر: رادرفورد)

    Schwarzschild (کاشف آلمانی سیاه‌چاله‌ها)/ شوارتزچیلد (ص 199-200) / شوارتس‌شیلت (مترجم سه چهار حرف اول این نام را به قا‌عدۀ زبان آلمانی و ادامۀ آن را به قاعدۀ زبان انگلیسی خوانده است)

    Didier Queloz (اخترشناس سوئیسی ، 292-293) / دیدیر کوییلوز / دیدیه کِلو

     

    در کتاب 100 اختراع‎

    Cruickshank (شیمی‌دان اسکاتلندی و تکمیل کنندۀ باتری ولتا)/ کروکشاند ( ص 110) /کروکشَنک

    Samuel (نام کوچک دو مخترع آمریکایی) / ساموییل / تلفظ درست این نام در انگلیسی سَمیوئِل است اما در ایران ساموئل (تلفظ فرانسوی/اسپانیای) بسیار رایج است. به هر حال ساموییل نوشتن این نام درست نیست.

    Montgolfier (دو برادر مخترع بالن) / مونتگلفیر (ص 97-99) / مونگولفیه

     

    عبارات دارای اشکال دستوری و ادبی

    برخی عبارات وی بدون مقایسه با متن اصلی نیز ناپسند یا نامفهوم می‌نماید از جمله

      در سپیده‌دم شروع قرن بیستم ... (صد اکتشاف، 161)

      از این عبارت می‌توان نتیجه گرفت که ما سپیده‌دم پایان یا غروب شروع و مانند این‌ها نیز داریم. به نظر می‌رسد مترجم نخست قصد داشته dawn را سپیده‌دم ترجمه کند اما بعد آن را «شروع» ترجمه کرده (یا بالعکس) ولی سرانجام فراموش کرده است که یکی از این دو واژه را حذف کند.

      گرچه هیچ کس در 26 سال اول زندگی‌اش نمی‌توانست حدس بزند که او [یعنی آینشتاین] بتواند وارد دنیای علم شود (ص 167)

      معنی این عبارت، بر خلاف تصور مترجم، این است که «هیچ فرد زیر بیست و شش سالی»، نمی‌توانست حدس بزند که آینشتاین بتواند وارد دنیای علم شود. در صورتی که مقصود مسلماً چنین بوده است:

    اما هیچ کس از 26 سال نخست زندگی آینشتاین، نمی‌توانست حدس بزند که او بتواند در دنیای علم قدم بگذارد.

      هر سال میلیاردها پول صرف خرید مکمل‌های غذایی از جمله ویتامین‌ها می‌شود (صد اکتشاف، ص 170)

      واژۀ «پول» اسم جنس است و نه «واحد پول»! در نتیجه «میلیاردها پول» هیچ معنایی ندارد. نویسنده پس از واژۀ میلیاردها، از واحد پول «دلار» استفاده کرده است.

    مترجم عموماً در کاربرد حروف اضافۀ متناسب با افعال و نیز کاربرد (در واقع به کار نبردن) «یای نکره» با اشکال مواجه است از جمله

      .. با کشتی عازم سفری دور و دراز از آمریکای جنوبی و جزایر اقیانوس آرام گردید (100 اکتشاف، 124)

      «سفری به» یا «دیداری از» درست است.

      این کشف حیرت‌انگیز حوزۀ جدید را در علم گشود (100 اکتشاف، ص 161)

      «حوزه‌ای» درست است.

      در این مدرسه،سامانه جغرافیایی، ... ابداع گردید (100 اختراع، 67)

      سامانه‌ای درست است

    برخی اصطلاحات به کار رفته در کتاب نیز نه در میان اهل فن، که حتی در تداول عوام نیز ناپسند به شمار می‌آید. از جمله:

      سرانجام عوارض تشعشع، ماری [کوری] را در 1934 به هلاکت رساند. (100 اکتشاف، 158)

      در میان همۀ افعالی که می‌توان برای درگذشت یک نفر به کار برد، «به هلاکت رسیدن» بیشترین بار منفی را دارد و از این جمله چنین برمی‌آید که پرتوهای رادیواکتیو، «سرانجام» توانسته‌اند آرزوی دیرین جهانیان را براورده و دنیای علم را از شر «ماری کوری» آسوده سازند. ضرب المثلی که عوام در این گونه موارد به کار می‌برند، مشهورتر از آن است که نیاز به یادآوری داشته باشد.

     

    افزوده‌های مترجم بر متن

    در یک مورد افزودۀ مترجم اشتباه مؤلف را اصلاح کرده است. در صحفۀ 11 متن اصلی 100 اکتشاف، مؤلف توکو برائه (تیکو براهه) را اخترشناسی آلمانی معرفی کرده است. مترجم در ترجمه آن را به درستی «دانمارکی» ترجمه کرده و پانوشتی نیز بر کتاب افزوده است بی‌آنکه به هیچ یک از این دو کار اشاره‌ای کند.

    اما در موارد دیگر به نظر می‌رسد که مترجم ـ که در کوتاه کردن متن این کتاب جهد بلیغ داشته ـ گاهی اوقات نیز با افزودن پاره‌ای توضیحات راه خلاف پیموده است تا خواننده را از افاضات خود محروم نسازد. البته باز هم در این میان نمونه‌هایی از تلخیص گزافه‌گویی‌ها و اصلاح اشتباهات مؤلف به چشم می‌خورد:

    در کتاب 100 اکتشاف

     

    29. For all of history, matter was matter and energy was energy. The two were separate, unrelated concepts. Then Einstein established the relationship between matter and energy by creating the most famous equation in the history of human kind, E = mc2 (The second most famous is the Pythagorean Theorem for a right triangle, A2 = B2 + C2)

    Einstein’s equation for the first time defined a quantified relationship between matter and energy. It meant that these two aspects of the universe that had always been thought of as separate were really interchange able.

    This one equation altered the direction of physics research, made Michelson’s calculation of the speed of light (1928) critical, and led directly to the nuclear bomb and nuclear energy development.

      در طول تاریخ علم، ماده همیشه ماده بود و انرژی، انرژی. این دو مفاهیمی بدون ارتباط بودند. اینشتین، با کشف معادله‌ای تاریخی رابطه‌ای میان ماده و انرژی برقرار کرد. E=mc2 . انرژی برابر است با جرم × سرعت بتوان 2. اولین معادلۀ مشهور، معادلۀ فیثاغورث برای مثلث قایم الزاویه بود.( A2 = B2 + C2) (ص 164).

      هم‌چنان که می‌بینیم مؤلف فراموش کرده که بنویسد history of science اما مترجم این را به فراست دریافته و برای جبران آن، به جای «تاریخ»، نوشته است: تاریخ علم. در این جا می‌بینیم که مترجم برخلاف سایر مواقع که غالباً قیدها را از قید جمله رها و از آوردن آنها چشم‌پوشی می‌کرد، این بار قید «همیشه» را بر متن افزوده است. تفسیر معادلۀ مشهور آینتشتاین نیز از ابداعات غریب مترجم است. چون در آن معلوم نیست که سرعت چه چیزی را باید به توان دو رساند. اما تاجایی که من می‌دانم خود شادروان آینشتاین معتقد بود که در این معادله، فقط سرعت نور جواب می‌دهد (شگفت آنکه مترجم در حالی به این امر بی‌توجه است که در صفحۀ 219 ترجمه در همین رابطه آمده است: «بعد آلبرت اینشتین معادلۀ معروف ماده-انرژی خود E=mc2 را ارایه کرد. به ناگاه سرعت نور «c» برای بسیاری از محاسبات حیاتی شد»). نویسنده بر آن است که معادلۀ فیثاغورث از لحاظ شهرت پس از معادلۀ آینشتاین قرار دارد. اما مترجم ترجیح داده است که به جای معیار شهرت (که معیار خوبی به نظر نمی‌رسد)، ترتیب زمانی را مد نظر قرار دهد و این چنین است که رابطۀ فیثاغورث از مقام دوم (از نظر شهرت) به مقام نخست (از نظر قدمت) ارتقاء یافته است. اما موضوع نگران کننده استفاده از فعل ماضی سادۀ «بود» در پایان این جمله است. زیرا خواننده با خوانندن آن چنین می‌پندارد که معادلۀ فیثاغورث دیگر مشهور نیست یا دست کم «اولین معادلۀ مشهور» نیست.

    البته باز هم به نظر می‌رسد که در مواردی بهتر بود جملاتی دیگر آورده شود. مثلاً از جملۀ «این دو مفاهیمی بدون ارتباط بودند» معلوم نمی‌شود که ماده و انرژی با هم ارتباط نداشته‌اند یا آنکه هر دو با چیز سومی مرتبط نبوده‌اند. شاید این ترجمه برای عبارت یاد شده بهتر بود:

    این دو مفاهیمی مستقل و نامرتبط باهم بودند.

    جلمۀ سوم بهتر بود چنین ترجمه شود:

    آینشتاین با پدید آوردن مشهورترین معادلۀ تاریخ بشریت، E=mc2 میان ماده و انرژی رابطه برقرار کرد.

    30. What Is It? A collapsed star that is so dense, and whose gravitational pull is so great, that not even light can escape it. Such stars would look like black holes in a black universe.

      این کشف چه می‌گوید؟ سیاه‌چاله، ستاره‌ای است که در خود فرو ریخته و چنان حجم متراکم و نیوری جاذبۀ عظیمی دارد که نور هم نمی‌تواند از آن بگریزد و در آن نابود می‌شود. چنین ستارگانی همانند چاله‌هایی سیاه در کهکشان‌ها دیده می‌شود.

      این که نور در سیاه‌چاله «نابود می‌شود» از جمله نظریه‌پردازی‌های مترجم است. همچنین باید یادآور شد که اگر سیاه‌چاله‌ها «دیده می‌شدند» که دیگر سیاه‌چاله نبودند. زیرا برای این که چیزی «دیده شود» یا به «نظر آید»، باید نخست نوری از آن خارج شود و البته به چشم برسد اما همچنان که در خود این بند نیز آمده است، ویژگی سیاه‌چاله این است که نور نمی‌تواند از آن بگریزد چه رسد به این که به جایی هم برسد (البته اشکال اخیر بر متن اصلی نیز وارد است)

      (به عنوان پانوشت توضیحی) Andromeda: منظومۀ فلکی مرآة السلسلة (ص 214)

      مترجم ظاهراً حتی عنوان «صورت فلکی» را نشنیده است. در ضمن نام درست این صورت فلکی نیز المرأة المسلسلة (= زن به زنجیر کشیده) است که البته در متون فارسی با تسامح مرأة المسلسله یا امرأة المسلسله نیز نوشته می‌شود. خواننده از توضیح مترجم می‌پندارد که آندرومدا مجموعۀ شعری دربارۀ نجوم است.

    در کتاب 100 اختراع

      مترجم در پانوشتی بر این عبارت متن که: «حوالی 270 قبل از میلاد هنوز جادۀ د رست و حسابی برای جابه‌جایی سپاهیان و تدارکات آنها، در امپراتوری روم ساخته نشده‌بود» افزوده است: جاده‌های معروف هخامنشی در این زمان ساخته شده بودند (ص 24).

      نخست آنکه مترجم در پایان این افزوده به ا ین که پانوشت کار مترجم است و نه نویسنده هیچ اشاره‌ای ندارد (اشکالی که بر افزودۀ بعدی نیز وارد است). دیگر آنکه بهتر بود مؤلف برای این نظر خود دست کم یکی دو مأخذ بدهد تا خیال خواننده از درستی آن راحت شود

     

    31. What is it? A device that aligns with the earth’s magnetic field and indicates direction by always pointing north-south (p. 15)

      این اختراع چیست؟ وسیله‌ای که در جهت میدان مغناطیس زمین قرار می‌گیرد و شمال و جنوب جغرافیایی را نشان می‌دهد (ص 34)

      بر خلاف تصور مترجم، قطب‌نما چون در راستای (و نه جهتِ) شمال و جنوب مغناطیسی قرار می‌گیرد، پس شمال (یا جنوب) مغناطیسی را نشان می‌دهد که با شمال (یا جنوب) جغرافیایی فرق دارد. گذشته راستای شمال-جنوب مغناطیسی دائماً در حال تغییر است. در تحقیقاتی که اخیراً با حمایت دولت کانادا صورت گرفت معلوم شد که موقعیت قطب شمال مغناطیسی در سال‌های اخیر پیوسته در جهت شمال غربی در حال حرکت است. موقعیت قطب شمال مغناطیسی در سال 2001 در 81 درجه و 18 دقیقۀ عرض شمالی و 110 درجه و 48 دقیقۀ طول غربی و در سال 2005 در 82 درجه و 42 دقیقۀ عرض شمالی و 114 درجه و 24 دقیقۀ طول غربی بوده (و قطب جنوب نیز تغییراتی این چنین داشته است)[9].

     

      در پانوشتی افزوده به مدخل خیش فلزی که در متن گفته شده اختراع کشاورزان رومی بوده است: نسبت دادن تمام این اختراعات به جهان غرب کمی شبهه برانگیز است. برای مثال در دوران طلایی هخامنشیان که حدود 500 سال قبل از میلاد بود مردم برای شخم زدن زمین از چه وسیله‌ای استفاده می‌کردند؟ آیا کشاورزان با دست زمین را می‌کندند؟ ای کاش در ا ین باره بیشتر تحقیق می‌شد (ص 38).

      ای کاش مترجم به جای تعیین تکلیف برای دیگران اندکی دربارۀ «نحوۀ کندن زمین در دوران طلایی هخامنشیان» تحقیق می‌کرد و حاصل آن را در اختیار خوانندگان قرار می‌داد. این گونه اظهار نظرها بیش از آنکه علمی باشد، بیشتر برای جلب نظر مساعد ایران‌دوستان مفید است.

      افزوده به مقالۀ صفر در معرفی محمد بن موسی خوارزمی، دانشمند نامی ایران: ابوعبدالله محمد بن موسا، ریاضی‌دان، منجم، جغرافی‌دان و مورخ ایرانی (که غربی‌ها او را به اشتباه عرب می‌پندارند) متولد 232 ه.ق. از آثار معروف او کتاب‌های حساب الجبر و الجمع والتفریق است. خوارزمی را از بنیان‌گذاران علم جبر به حساب می‌اورند و آثار او تا مدت‌ها در دانشگاه‌های اروپا تدریس می‌شد. در نجوم هم تحقیقات فراوانی انجام داد (به نقل از دائرة المعارف مصاحب) (ص. 47)

      مترجم در نقل قول از دائرة المعارف فارسی که در تداول عام به دائرة المعارف مصاحب مشهور است امانت‌دار نبوده و البته در مواردی نیز به دلیل ناآشنایی با اختصارات این دائرة المعارف به اشتباه افتاده و خواننده را نیز به اشتباه انداخته است. در این دانشنامه تاریخ درگذشت خوارزمی 232 هجری قمری آمده است (به صورت: فت‍ 232 ه‍ ق که فت‍ نشانۀ اختصاری فوت است). اما مترجم آن را تاریخ تولد خوارزمی پنداشته است. مترجم حتی به جملات بعدی یعنی «تاریخ وفاتش محقق نیست؛ بعضی وفات او را بین 220 تا 230 ه‍ ق و برخی بعد از 232 ه‍ ق دانسته‌اند» نیز که در آن به صراحت و بدون نشانه‌های اختصاری دربارۀ سال درگذشت خوارزمی بحث شده توجه نداشته است. در این دائرة المعارف نام کتاب مشهور وی نیز «حساب الجبر و المقابه» آمده است و نه «حساب الجبر».

     

    دربارۀ مترجم

    همچنان که اشاره شد، مترجم در زمینه‌هایی متنوع به تألیف و ترجمه دست زده است.

    ترجمه‌ها (به جز دو ترجمۀ یاد شده)

    آزتكها فرمانروایان خون و افتخار: در جستجوی تمدنهای گمشده، انتشارات جویا، 1388، 164 صفحه.

    اس.اس گارد آهنین هیتلر، تایم‌لایف بوكس، انتشارات جویا، 1389 و 1390، 236 صفحه.

    پیرمرد مهربان جنگل، نوشتۀ یاكوب‌لودویك‌كارل گریم و ویلهلم‌كارل گریم، انتشارات جویا، 1385 و 1386، 104 صفحه.

    جولیوس سزار، نوشتۀ ساموئیل‌ویلارد كرامپتون، انتشارات جویا، 1389، 122 صفحه .

    خشایار شاه، نوشتۀ دنیس آبرامز، انتشارات جویا، 1389، 140 صفحه .

    در جبهه‌ی غرب خبری نیست، نوشتۀ اریش‌ماریا رمارك، انتشارات جویا، چاپ 1 سال 1385، 252 صفحه.

    در جستجوی تمدنهای گمشده: اینكاها خداوندان طلا و افتخار (تایم‌لایف بوكس)، انتشارات جویا، 1389، 150 صفحه.

    سرزمین‌كورها: آثاری از نویسندگان ایران و جهان، انتشارات جویا، 1372، 331 صفحه.

    صلاح‌الدین فاتح جنگهای صلیبی، نوشتۀ جان داونپورت، انتشارات جویا، 1390،124 صفحه.

    كسوف، نوشتۀ میكل‌آنجلو آنتونیونی (ویراستۀ لیدا كاووسی)، نشر نی، 1387، 136 صفحه.

    كلئوپاترا، نوشةه رن میلر و سامر براونینگ، انتشارات جویا، 1390، 114 صفحه.

    كوروش كبیر، نوشتۀ ساموئیل‌ویلارد كرامپتون، انتشارات جویا، 1389 (2 چاپ)، 114 صفحه.

    مشتهای آهنین، انتشارات جویا، 1390،200 صفحه.

    ملكه سبا، نوشتۀ نائومی لاكز، انتشارات جویا، 1389، 98 صفحه.

    نفر تی‌تی، براندا لانگ و آرتورمییر شلزینگر. انتشارات جویا، 1389، 106 صفحه.

    یورش به سوی قدرت، انتشارات جویا، 1388 و 1389، 246 صفحه.

    تألیفات وی نیز بدین قرار است

    تالار طربخانه، انتشارات جویا، 1371، 160 صفحه.

    جامه به خوناب: نوشته سال‌های 62 تا 65، انتشارات رضا، 1368، 180 صفحه (چاپ دوم و سوم: انتشارات جویا، 1378 و 1383، 200 صفحه).

    جاودانگان، نشر البرز، 1377،166 صفحه.

    سوء قصد به ذات همایونی، انتشارات جویا، 1374، 296 صفحه.

    سیماب و كیمیای جان، نشر افق، 1381 و 1382،264 صفحه.

    شب ظلمانی یلدا و حدیث دردكشان، نشر البرز، 282 صفحه (چاپ دوم: انتشارات جویا، 1383، 296 صفحه).

    نسترن‌های صورتی، نشر مركز، 1377، 200 صفحه.

     

     

     



    [1]. نگارندۀ نقد، بخشی را به برشمردن شمه‌ای از اشکالات متن اصلی اختصاص داده بود. اما از آنجا که به درخواست سردبیر، مقالۀ مستقلی در نقد آثار کندال هاون نوشته شده بود، این بخش از نقد با موافقت منتقد حذف گردید (کتاب ماه علوم و فنون).

    [2]. برای تفصیل بیشتر دربارۀ محتوای این کتاب نگاه کنید به مقالۀ نقد و بررسی آثار کندال ف. هاون در همین شماره

    [3]. More to Explorer

    [4]. 100 Greatest Science Discoveries of All Time, page xii

    [5]. موسی اکرمی، واژه‌نامۀ کیهان‌شناسی، (بخش انگلیسی به فارسی)، ص 47

    [6]. فرهنگ مجیدی، صفحۀ 650 ستون اول

    [7]. برای ضبط درست این واژه‌ها در هر زبان می‌توانید به کتاب فرهنگ تلفظ نام‌های خاص فریبرز مجدیدی (انتشارات فرهنگ معاصر، تهران، 1381 شمسی) مراجعه کنید

    [8]. Juan Ponce de León (1460?-1521)

    کاشف اسپانیایی که در دومین سفر کریستوفر کلمبوس (کریستف کلمب) به دنیای جدید در 1493 میلادی همراه وی بود

    [9]. http://en.wikipedia.org/wiki/Magnetic_north

    http://web.archive.org/web/20100625061648/

    http://gsc.nrcan.gc.ca/geomag/nmp/daily_mvt_nmp_e.php

    دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۰:۲۳
    نظرات



    نمایش ایمیل به مخاطبین





    نمایش نظر در سایت