
من البته هنوز برخی پرسشهای خود را بیپاسخ میبینم، اما از آنجا که این گفت و شنود بسیار به درازا کشیده است، ترجیح میدهم آن را تمام شده تلقی کنم.
نگاهی دوباره به موضوع کتابسوزی در ایران
با تأملی در نقد یونس کرامتی
توجه: انتشار این یادداشت در وبگاههای دیگر بدون اجازۀ کتبی از آقای دکتر وحید سبزیانپور یا نگارندۀ وبلاگ مجاز نیست.
چگونگی ارجاع به این صفحه
سبزیانپور، وحید، نگاهی دوباره به موضوع کتابسوزی در ایران با تأملی در نقد یونس کرامتی، وبلاگ بیرونی
نوشتارهای مرتبط
ناراستی علمی و حقوق مخاطب: قلب و کتابسازی در قالب «نقد رد کتابسوزی»
پاسخ آقای سبزیانپور به یادداشت یونس کرامتی
نکاتی دربارۀ پاسخ آقای سبزیانپور
پاسخ دوبارۀ آقای سبزیانپور به یادداشت ناراستی علمی و حقوق مخاطب
کتابسوزی اعراب و نابودی کتابخانۀ فاطمیان
توضیحی از یونس کرامتی
آقای دکتر وحید سبزیانپور وعده کرده بودند که پاسخی مفصل به نقد من خواهند فرستاد. متنی که درپی عبارت [متن پاسخ سوم آقای دکتر سبزیانپور] خواهد آمد، بیکم و کاست پاسخ موعود ایشان است. من البته هنوز برخی پرسشهای خود را بیپاسخ میبینم، اما از آنجا که این گفت و شنود بسیار به درازا کشیده است، ترجیح میدهم آن را تمام شده تلقی کنم.
[متن پاسخ سوم آقای دکتر سبزیانپور]
به نام خداوند جان و خرد
سخن را با این براعت استهلال از فردوسی آغاز کردیم تا یادآور این پیام باشیم که در همه مراحل زندگی لازم است دو ارزش مهم اخلاقی و عقلانی (جان و خرد) را سرلوحه اعمال، نوشتهها و داوری خود قرار دهیم.
پیشگفتار
مطالب این نوشتار برگرفته از مقالههای پراکنده اینجانب است که در مجلات مختلف به چاپ رسیده است. این نوشتار با این هدف در معرض دید عموم قرار میگیرد که درباره مطالب آن که بسیار متنوع است دیدگاههای موافق و مخالف به شکل مستند و علمی مطرح شود. به امید ایجاد فضایی که در آن بدون نقد و بررسی، تأیید و یا تکذیبی صورت نگیرد. سبزیان پور در این مقاله هیچ تعصبی نسبت به مطالب آن ندارد ولی مدعی است در نقل مطالب دقت علمی دارد. این مقاله برای دفاع از پیشینه درخشان فرهنگ و ادب ایران نوشته شده ولی ابدا با اعتقادات اسلامی ما منافات ندارد و به این معنا نیست که دیدگاههای مخالف را نباید بررسی کرد. به یقین با بررسی دیدگاههای مخالف میتوان به حقایقی که برای بنده در پرده ابهام است نزدیک شد.
چرا ایران و تحقیقات ایرانی
شادروان محمد محمدی (1384: 18-19) از مقدمهی مقالات تحقیقی سه تن خاورشناس نامی فرانسه (رنه گروسه، لوی ماسینیون و هانری ماسه) که به نام «روح ایران» در فرانسه منتشر شده نقل کرده است: «سرزمین ایران چون دژی استوار یکی از کهنترین تمدنهای قدیم را در خود حفظ کرده، تمدنی که از پنجاه قرن به این طرف پیوسته تجدید شده و به طرز حیرتآوری ادامه یافته است... مشعلی که بدینگونه در بامداد تاریخ بر فراز فلات ایران افروخته گردید، هرگز خاموش نشد.» محمدی در ادامه مینویسد: «این عبارت از آن رو عیناً نقل گردید تا این مطالب هم برای اطلاع دانشجویان ایرانی که این کتاب را به درس میخوانند، بر آن افزوده شود: این سخنان گزافه نیست و حقیقت واقع است و برای روشن ساختن این حقیقت باید هرچه بیشتر دربارهی منابع قدرت فرهنگ و تمدن ایران و ریشههای آن که تا اعماق تاریخ فرورفته در تمام دورههای تاریخی آن، مخصوصاً دورههایی که ملت ایران با فقدان قدرت سیاسی و نظامی تنها به نیروی فرهنگ و تمدن خود از میان حوادث خردکنندهی تاریخ پیروز و سربلند بیرون آمده، با کمال صبر و بردباری بدون هیچگونه تعصب و جانبداری به مطالعه و تحقیق پرداخت. ولی با کمال تأسف باید این حقیقت تلخ را هم بپذیریم که ما در راه شناختن و شناساندن خود خیلی کم پیش رفتهایم و کار ناکرده در این زمینه بسیار داریم.»
آیا جای آن ندارد که در سخنان این بیگانگان درباره ایران و فرهنگ آن کمی تأمل کنیم؟ این دیدگاه کسانی است که از این آب و خاک زاده نشدهاند و بدهکار این مردم نیستند که گزاف ببافند، در جایی که دیگران درباره ما اینگونه سخن میگویند آیا جایز است که ما ارزشهای ملی و فرهنگی خود را نادیده بگیریم. ممکن است برخی در نیت این مستشرقان تردید روا دارند، لازم به یادآوری است که سخنان این سه تن گونه دیگری از سخن یکی از حاکمان بنی امیه است که گفته است: از سلیمان بن عبدالملک نقل شده: «عجبت لهذه الأعاجم، ملكت طول الدهر، فلم تحتج إلى العرب، وملكت العرب فلم تستغن عنهم.»: از این ایرانیان در شگفتم، در طول تاریخ حکومت کردند و هرگز به عربها نیازمند نشدند و زمانی که عربها حکومت کردند از آنها بینیاز نشدند. (آبی، 1424: 3/41)
بنابراین باید پرسید که این حاکم اموی در فرهنگ و دانش ایران چه چیزی دیده بود که اینگونه درباره آن سخن گفته است.
از برخی روایات فهمیده میشود که اطلاع از شیوه حکومت ایرانیان برای رهبران اسلامی اهمیت داشته است:
وكان عمر يكثر الخلوة بقوم من الفرس يقرأون عليه سياسات الملوك وسيما ملوك العجم الفضلاء وسيما أنوشروان، فإنه كان معجبا بها (ابن مسکویه، 2000: 1/415): عمر در بسیاری از موارد با ایرانیان خلوت میکرد تا سیاست شاهان بویژه انوشروان را برای او بیان کنند، او شیفته این کار بود.
اعتراف عمر درباره شایستگی ایرانیان در کتاب «عیون الاخبار» و «العقد الفرید» آمده است: هرمزان را پس از مقاومت سخت به اسارت گرفته، نزد عمر خلیفه دوم بردند و به او گفتند این یکی از سرداران بزرگ ایرانی و از دوستان رستم فرخزاد است. عمر به او گفت: اسلام بیاور، گفت: من به دین خود پایبندم و اسلام را نمیپذیرم، عمر گفت: او را با شمشیر بکشید. هرمزان کمی آب خواست. آب را که به دست گرفت گفت: آیا تا زمانی که این آب را ننوشیدهام در امان هستم؟ عمر گفت: در امان هستی. هرمزان آب را بر زمین ریخت و گفت: به عهد خود وفا کن. عمر گفت شمشیرها را کنار گذارید تا درباره او بیندیشیم. در این هنگام هرمزان شهادتین را به زبان آورد. عمر پرسید : چرا دفعه اول این کار را نکردی؟ گفت: ترسیدم که اسلام آوردن من از ترس شمشیر باشد. عمر گفت: إن لأهل فارس عقولاً بها استحقوا ما كانوا فيه من الملك؛ ثم أمر به أن يبر ويكرم. فكان عمر يشاوره في توجيه العساكر والجيوش لأهل فارس. (ابنعبدربه، 1404: 1/112) و (ابن قتيبه، 1418: 1/293): ایرانیان از عقلی برخوردارند که شایسته آن حکومت بودند، سپس دستور داد که به او احترام گذاشته شود و در امور نظامی با او مشورت شود.
نویسندهی این مقاله ضمن جلب توجه خواننده به این نکته که «به راستی پس از گذشت بیش از پنجاه سال از بیان این حقیقت تلخ، توسط دکتر محمدی، محققان ما چه قدمهایی برای شناخت و معرفی فرهنگ و ادب نیاکان ما برداشتهاند؟» راقم این سطور مدعی است که در پژوهشهای خود توانسته است از بخشی اندک و ناچیز از این واقعیت فراموششده پرده بردارد و با استناد به «حدیث دیگران» بخشی از «سِرّ دلبران» را آشکار کند، حقیقتی که نشانههای آن با باریکبینیهای کمنظیر روانشاد محمدی برای پژوهشگران و عاشقان فرهنگ و ادب ایران مشخص گردید ولی با وجود گذشت نیم قرن از زمان این سخن، رهروان این نوع پژوهشها هنوز در ابتدای راه قرار دارند، به این امید که از این راه تاریک و نفسگیر، رهروانی عاشق و تازهنفس، راه به روشنایی بیابند.
رابطه فرهنگ ایرانی و اسلامی
ممکن است برخی عزیزان گمان کنند که پرداختن به فرهنگ ایرانی با فرهنگ اسلامی منافات دارد. اینجانب موضوع فرهنگ ایرانی را هرگز جدای از فرهنگ اسلامی ندانسته، افتخار خود و ملت ایران را به پذیرش آیین محمدی میدانم: «علت استقبال بی نظیر ایرانیان از فرهنگ اسلامی، استشمام بوی آشنای فطرت پاک الهی از آیین اسلامی بود[1]، چیزی که ایرانیان در طی قرنها از طریق تجربه، عقلانیت، تیزبینی، حقیقت جویی و تعالیم پیامبران و مصلحان در تمدن باشکوه خود تجربه کرده بودند؛ ولی در اثر فساد اجتماعی و اخلاقی حاکمان فاسد و روحانیت زرتشتی جز پوسته و نامی از آن چیزی باقی نمانده بود. با ظهور اسلام، ایرانیان، چون تشنگانی در بیابان، به دین اسلام پناه برده از فرهنگ و اخلاق اسلامی سیراب شدند، در مسیر توسعه و تبلیغ این دین سرآمد همه اقوام و ملل شدند و در مقابل، فرهنگ و ادب عربی نیز به گرمی از فرهنگ و ادب این مهمانان ایرانی استقبال کرد»
« بیشک یکی از عوامل گرایش سریع ایرانیان به دین اسلام و پذیرش آیین محمدی، جریانهای فکری مشترک در اندیشههای ایرانی و اسلامی است، این اشتراک، نشانگر زنجیرهای از حکمت و معرفت تاریخی است که با معیارهایی چون تجربه، واقع نگری، خردمندی و تعالیم ادیان قابل درک و فهم است.
استقبال ایرانیان از اندیشههای اسلامی از نشانههای معرفت درست و تیزهوشی و درک درست آنها از حقایق هستی است.
ارائهی این رگههای طلایی مشترک در فرهنگ ایرانی و اسلامی موجب نزدیکی قلبها و ایجاد پیوندهای تاریخی و فرهنگی ایرانیان و عربهاست که در قالب سلسلهای از حلقههای متصل به هم قرار میگیرد به گونهای که اندیشههای ایرانی، مانند آیینهای دینی قبل از اسلام، از حلقههای اولیه آن محسوب میگردد.»
اهمیت توجه به فرهنگ ایرانیان باستان
نکته دیگر اینکه تجربهها و حوادث تاریخی چون جنگ تحمیلی و ...نشان میدهد که نادیده گرفتن پیشینه درخشان فرهنگی و تمدن پرافتخار ایرانی که امروز در محاصره دشمنان قرار گرفته ابدا به مصلحت نظام جمهوری اسلامی و ملت بزرگ ایران نیست، زیرا در روزگار ما زمینههای خطرناکی به سبب بدخواهی دشمنان فراهم شده، تنوع مذاهب و نژادهای گوناگون در ایران نیز مزید بر علت است.
بدیهی است که ما در کنار اعتقادات اسلامی نیازمند محورهای مستحکم ملی هستیم تا اتحاد و یکپارچگی این ملت حفظ گردد، کاری که مدتها مورد غفلت قرار گرفته و امروز اندک توجهی به آن صورت گرفته است. جای تأسف است که کمتر ملتی چون ایرانیان دست به تخریب بنیادهای فرهنگی و تاریخی خود زدهاند، زیرا نتیجه بسیار بد آن را در بحران های سیاسی و نظامی میبینیم . بسیاری از ایرانیان خارج از کشور با دیدن انسجام ملی و فرهنگی دیگر ملل دنیا که سابقه تمدن آنها به چند قرن نمیرسد، جای محورهای مستحکم ملی را در میان ایرانیان که باید از همه قویتر و پررنگتر باشد خالی میبینند.
لازم است مهندسان فرهنگی کشور ما شیوههای ایجاد و تحکیم محورهای مشترک ملی را در برخی از کشورهایی که پیشینه تاریخی ندارند، مورد تأمل قرار دهند تا اهمیت مشترکات ملی، تاریخی و فرهنگی را هرچه بیشتر دریابند. این محورها چون قطبهای مغناطیسی، نژادها، مذاهب و اقوام مختلف ایرانی را به طرف خود جذب کرده موجب همسویی و همدلی و احساسات مشترک میشود و چون ملاطی محکم آجرهای پراکنده را به هم می چسباند تا در برابر تهاجم فرهنگی و نظامی بدخواهان و دشمنان حصاری استوار تشکیل دهد.
هشدار برای یک خطر بزرگ
بریده باد زبانی که در روزگاری که خطر از شش طرف کشور اسلامی ما را تهدید می کند، سخن از تفرقه بین مسلمانان گوید و شکسته باد قلمی که میخواهد نژاد ایرانی را در مقابل نژاد عرب قرار دهد، در روزگاری که مسلمانان خبرسازترین ملت جهان شدهاند و متأسفانه در این خبرها عملیات انتحاری، خشونت، بیرحمی و قتل بیگناهان و رفتارهای غیراسلامی و انسانی بسیار دیده و شنیده میشود، وظیفه همه ما تلاش برای بازگرداندن وحدت و برادری است که در سایه تعالیم قرآن کریم بوجود آمد، من بسیار متأسفم از اینکه مجبور به طرح مطالبی شدم که به ظاهر از آنها بوی تفرقه بین مسلمانان به مشام میرسد و به جای پرداختن به مسائل علمی مجبور به طرح مباحثی شدم که به سیاست نزدیک است و سیاست چیزی است که کار من نیست، ولی با هزار درد و دریغ میدانم که بزرگترین آسیبی که مسلمانان در دوره معاصر دیدهاند، تفرقه و جدایی بود که با سیاست دشمنان اسلام و غفلت مسلمانان، نوک پیکانی که روزی برجهای دوقلو در نیورک را نشانه گرفته بود، امروز قلب مسلمانان را میشکافد. آرزوی اینجانب این است که مسلمانان به این درجه از معرفت برسند که به جای تخریب یکدیگر شعار «تعاونوا علی البر و التقوی» را سرلوحه اعمال خود قرار دهند. (ولی انصافا از برخوردهای تند برخی مسلمانان که اهل پژوهش و قلم هستند با اندیشههای هموطنان مسلمان و دلسوخته خود میتوان حدس زد که این توقع از مردم کوچه و بازار دشوار است)
بنابراین در مباحث علمی بویژه در روزگار ما باید احتیاط کرد که آب به آسیاب دشمن ریخته نشود. در عین حال نباید غفلت کرد که اگر ما با آنها کار نداشته باشیم آنها با ما کار دارند و ظاهرا دستبردار نیستند. تا دیروز صدام ایرانیان را مجوسهایی چون پشه میدانست که باید از روی زمین برداشته شوند و امروز امثال داعش و ....
تفاوت مدعیان اسلام و دین مبین اسلام
از خطرهایی که این نوع تحقیقات را تهدید میکند، خلط بین اعتقاد به فرهنگ انسان ساز اسلام و قضاوت درباره مدعیان اسلام و بویژه عربهاست. این سخنان استاد شهید (1357: 450) را باید آویزه گوش کرد که «بار دیگر تأکید میکنیم که تمدن اسلامی از هیچ قوم بخصوصی نیست بلکه از آن اسلام و مسلمانان است، هیچ ملتی حق ندارد آن را به نام خود قلمداد کند چه عرب و چه ایرانی و چه غیر اینها» بنابراین لازم است حساب مدعیان اسلام را از اسلام جدا کنیم، در همین روزگار ما سیاستهای کشورهای اسلامی و عربی در مقابل فلسطین، اسرائیل و .. تا چه اندازه منطبق با دستورات اسلام است؟ در جامعه علمی ما که گاه مسموم به تهمت و افترا میشود، شایسته است بدانیم که ممکن است کسی با اعتقادات اسلامی نسبت به رفتارهای برخی مسلمانان و عربها تردید داشته باشد.
در هر صورت اینها مباحث علمی است و اشارههایی است که در لابلای منابع عربی با گرایش هاتی شعوبی و ضد شعوبی دیده می شود، اطلاع از آنها میتواند موجب تفسیرهای جدید و تحلیلهای نو از این مباحث باشد.
دیدگاههای استاد شهید مرتضی مطهری درباره کتابسوزی
نویسنده این مقاله افتخار دارد که از دوران جوانی عشق به اندیشههای استاد شهید مرتضی مطهری داشته از ارادتمندان و مشتاقان افکار و دیدگاههای استاد بوده است. اینک پس از گذشت بیش از نیم قرن از عمر خود و مختصری تحقیق و پژوهش، در کنار ارادت و عشق، ارزش موشکافی های استاد را بیش از بیش درک کرده، موضوع را با دید نقد و بررسی نگاه میکند.
استاد شهید برای دفاع از فرهنگ اسلامی معتقد است در حمله اعراب به ایران کتابخانهای به آتش کشیده نشده است. نفس این موضوع اهمیت خاصی ندارد زیرا امری تاریخی است و صحت و سقم آن تأثیری در زندگی ما ندارد اینجانب در هیچ جا ادعا نکردهام که عربها کتابهای ایرانیان را به آتش کشیدهاند زیرا این موضوع قطعی نیست و چنین ادعایی با شیوههای علمی ناسازگار است. آنچه قابل تأمل است شیوه استدلال استاد است که با انکار آموزش و وجود کتاب و کتابخانه از کسانی حمایت کردهاند که در طول تاریخ مرتکب خطاهای بسیار شدهاند.
براستی تکلیف ما مسلمانان در مقابل رفتار ناهنجار برخی مدعیان دین اسلام و قرآن چیست؟ آیا بر ما واجب است که برای دفاع از اسلام، برخوردهای غیر اسلامی و حتی ضد اسلامی آنها را انکار کنیم؟ با این نیت که چهره اسلام بویژه در مقابل مخالفان آن مخدوش نشود؟ یا اینکه حساب آنها را از اسلام جدا بدانیم؟ آیا واجب است که حیثیت فرهنگی اسلام را درگرو رفتار مدعیان آن بدانیم؟
از همه مهمتر اینکه در این راه، فرهنگ و ادب ملت بزرگ ایران را قربانی کسانی کنیم که خشونت آنها در روزگار ما، آن هم با عربهای همنژاد و مسلمان، همه مطالب اغراق آمیز و باورنکردنی تاریخ را قابل تأمل کرده است. اینجانب تا چند سال پیش داستان کباب کردن گوشت بچه یک ایرانی را که بچه یک عرب را در بازی زخمی کرده بود و پدر بچه عرب، برای تلافی، گوشت فرزند آن فرد ایرانی را به خوراک پدرش داده بود، یک دروغ بزرگ میدانستم ولی با شنیدن و دیدن اخبار مربوط به شیوه برخورد مسلمانان انتحاری با همنژادان خود دچار تأمل شدهام.
آیا جایز است که از فرهنگ و ادب و تمدن این ملت، به نفع اعرابی (نه اسلام) مایه گذاشته شود که اسلاف آنها جگرگوشه های پیامبر را در حادثه کربلا به شهادت رساندند، خانه خدا را خراب کردند و ... اخلاف آنها در روزگار ما کشتن شیعه را جواز ورود به بهشت میدانند و نه تنها قصد تخریب اماکن مقدس مسلمانان شیعه را دارند، برخی از آنها سودای از بین بردن خانه کعبه را در دل دارند. خوشبختانه برادران اهل سنت ما بویژه ایرانیان اهل سنت به خوبی از توطئههای دشمنان با خبرند و میزان زشتی اعمال این مدعیان اسلام برای آنها پوشیده نیست.
ما مدعی کتاب سوزی عربها نیستیم اما نمیپسندیم که برای تبرئه اعراب مهاجم، وجود کتاب و کتابخانه و آموزش در ایران باستان انکار گردد.
منابع تحقیق در فرهنگ ایرانی
تغییر زبان پهلوی به فارسی و سکوت و جمود 300 سالهای که پس از شکست ایرانیان از عرب ها در ایران بوجود آمد راه تحقیق و پژوهش را در ایران باستان بسیار دشوار کرده است.
بدیهی است که تحقیق در پیشینه ملتی که زبان و خط خود را از دست داده و اثری از آثار مکتوب آنها به زبان اصلی باقی نمانده بسیار دشوار است. از دیگر سو منازعات شعوبیه و نژادپرستان عرب به حدی بالا گرفت که همه چیز حتی مقدسات را هم به بازی گرفتند، موج ایراندوستی دست به طرح احادیثی چون «خوشه پروین و دانش و ایمان ایرانیان» میزند، زبان بهشت، فرشتگان آسمان و رحمت الهی را به نقل از پیـامبر، فـارسی معرفی میکند، شهرهایی چون اصفهان، قزوین و بخارا، بهشتی و مقدس میشوند، جملههای فارسی از پیامبر و امامان شیعه نقل میشود، احادیثی از پیامبر چون «اگر خداوند عهد نکرده بود که پس از من پیامبری مبعوث نکند، هر آینه هزار پیامبر از قزوین مبعوث میکرد»، «از روزگار آدم تا روزگار اسماعیل... همهی پیغامبران و ملوکان زمین به فارسی سخن گفتندی» نقل میشود و جنجال و اختلاف در خصوص جواز ترجمهی قرآن کریم به زبان فارسی و خواندن نماز به این زبان آغاز میگردد. البته مخالفان نیز با طرح روایاتی با مضمون «زبان فارسی زبان شیطان، اهل جهنم و زبان خشم خداست» و «هرکس به فارسی سخن بگوید، خباثتش فزونی یابد و از مردانگیاش کاسته میشود» و... در مقابل این جریان میایستند. (نک: آذرنوش، 1385: 95-101) این شیوه دوگانه تقریبا در همه موارد دیده میشود
اگر دلایلی برای اثبات کتاب و کتابخانه و آموزش در ایران باستان وجود دارد همگی نشانه و قرینه برای برتقویت برخی فرضیههاست و با اینکه منابع آنها عربی است باز هم خالی از جعل و تحریفات شعوبی و ضد عربی نیست. بنابراین قرائن و شواهد این نوع مباحث همگی کورسویی در تاریکی است بیسبب نیست که مرحوم زرین کوب در دیدگاههای خود در کتاب دوقرن سکوت تجدید نظر میکند و استاد آذرنوش پس از تحقیقات ارزشمند خود در کتاب چالش میان فارسی و عربی نتیجه را به عهده خواننده گذاشته است.
بنابراین اگر شاهدی در یک موضوع ارائه شد که با سلیقه ما تطبیق نداشت، فریاد نزنیم در مقابل آن شواهد دیگر را مطرح کنیم.
استاد شهید برای اثبات این نظریه که «عربها کتابهای ایرانیان را آتش نزدهاند» بر سه موضوع تأکید کرده است:
1- در ایران باستان کتابخانهای وجود نداشته که عربها آتش بزنند:
«اینکه کتابخانه یا کتابخانههایی بوده و تأسیسات علمی وجود داشته است و اعراب فاتح ایران آنها را به عمد از بین برده باشند، افسانهای بیش نیست» (مطهری، 1357: 313) همچنین استاد در نقد سخن پزشکی که در یک مقاله، مدعی کتابسوزی عربها در ایران شده مینویسد: «این پزشک محترم که مانند عدهای طوطیوار میگویند: فاتحین عرب کتابخانه ملی ما را آتش زدند و تمام تأسیسات علمی را بر باد دادند،...بهتر بود تعیین میفرمودند که آن کتابخانه ملی در کجا بوده؟ در همدان بوده؟ در اصفهان بوده؟ در شیراز بوده؟ در آذربایجان بوده؟ در نیشابور بوده؟ در تیسفون بوده؟ در آسمان بوده؟ در زمین بوده؟ در کجا بوده است؟... در هیچ مدرکی چنین مطلبی ذکر نشده...بلکه مدارک، خلاف آن را ثابت میکند. ...» از همه عجیبتر در دنباله سخن، عشق و علاقه ایرانیان به دانش و کتاب را انکار میکند: «...مدارک میگویند: در حوزه زرتشتی علاقهای به علم و کتابت نبوده...» (همان: 312)
علی رغم اعتقاد استاد، با دقت در منابع عربی (به مصداق سر دلبران در حدیث دیگران) در مییابیم کتاب در ایران باستان بسیار مورد توجه بوده است، از نشانههای دانشدوستی ایرانیان این است که انوشروان برای بدست آوردن کلیله، 500000 سکه طلا به برزویه طبیب میدهد و از او میخواهد که این کتاب و دیگر کتابهای ارزشمند هندی را برای او بیاورد. (ابن مقفع، 1386: 30) و به او میگوید اگر برای این کار لازم شود، همه خزانه را صرف میکنیم: «اگر به زیادتی حاجت افتد...تمامی خزاین ما در آن مبذول خواهد بود» (همان 30) هنگامیکه برزویه کلیله و دمنه را برای انوشروان میآورد، انوشروان از او میخواهد هرچه پول و جواهر میخواهد بردارد «... بر برزویه ثناها گفت و ایزد را عز اسمه شکرها گزارد... و بفرمود درهای خزاین بگشادند...چندانکه مراد باشد از نقود و جواهر..» (همان: 35) برزویه جز یک دست لباس چیزی برنمیدارد و از انوشروان درخواست میکند که بابی در ابتدای کلیله به نام او نوشته شود، عجیب این است که انوشروان برای این خدمت برزویه او را شایسته تخت و تاج میداند: «اگر در ملک مثلا مشارکت توقع کنی مبذولست» (همان: 36)
نکته دیگر اینکه انوشروان فقط خواستار کتاب کلیله و دمنه نیست بلکه از برزویه میخواهد که دیگر کتابهای هندی را نیز به ایران انتقال دهد «میخواهم... که دیگر کتب هندوان بدان مضموم گردد.» (همان: 30) و برزویه هم در این سفر، کتابهای بسیاری با خود میآورد «به وقت بازگشتن کتابها آوردم که یکی از این کتابها کلیله و دمنه است.» (همان: 58)
آیا براستی انوشروان تا این حد عشق به کتاب داشته که حاضر بوده برای چند کتاب از جمله کتاب کلیله و دمنه، خزانه شاهی را در اختیار برزویه قرار دهد و عجیبتر اینکه سهمی از تاج و تخت شاهی به برزویه بدهد؟ آیا در ایران باستان کتاب اینقدر منزلت داشته که برزویه بخشی از عمر خود را صرف آوردن کلیله کرده است؟ برزویه حکیم چگونه به هستی و دنیا نگاه میکرده و ارزش کتاب را در چه حدی میدانسته که حدود 15 قرن قبل، نوشتن یک باب به نام خود را در کلیله، بهتر از هر گنج و گوهری میدانسته؟ بیشک زمینههای فرهنگی لازم برای این نوع نگرش به کتاب و دانش در ایران وجود داشته است.
یکی از نشانههای این زمینه مناسب فرهنگی، شخصیت فرهنگی انوشروان است: ابن ندیم (1417: 384) در ذیل عنوان «أسماء الكتب المؤلفة في المواعظ والآداب والحكم» به هشت کتاب از انوشروان اشاره کرده است: علاوه بر هشت کتاب بالا، جاحظ (1384: 2/39) از کتابی از انوشروان به نام شاهینی نام برده که درباره همنشینی با شاهان بوده است. تفضلی نیز از کارنامه انوشیروان نام برده که در میان نویسندگان دوران اسلامی مشهور بوده است. (نک: تفضلی، 1383: 226)
اگر بر اساس منابع بپذیریم که انوشروان دست کم 10 کتاب تألیف کرده است، باید بپذیریم که او قبل از اینکه یک شخصیت سیاسی باشد یک شخصیت فرهنگی است و بنابراین تعجبی ندارد که برای به دست آوردن یک کتاب این همه هزینه کند.
در مقدمه ابنمقفع بر ترجمه کلیله نکاتی درباره کتابخوانی، آمده که نشان میدهد ابنمقفع مانند دیگر کاتبان دوره بنیعباس، سخت متأثر از فرهنگ ایرانی بوده است، خلاصه سخنان ابن مقفع درباره کتاب عبارت است از:
درست خواندن کتاب: «اول شرطی طالب این کتاب را حسن قرائت است.» (ابن مقفع، 1386: 39)؛ تأمل و خودداری از عجله برای اتمام کتاب: «باید در آن تأمل واجب داند و همت در آن نبندد که زودتر به آخر رساند» (همان)؛ تأکید بر فهم مطلب نه حفظ آن: «و به حقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه حفظ» (همان)؛ ارزش دانش به عمل است: «علم به کردار نیک جمال گیرد که میوه درخت دانش نیکوکاری است و کم آزاری» (همان: 40)؛ فایده علم تهذیب اخلاق است: «و فایده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است... اول در تهذیب اخلاق خویش باید کوشید آنگاه دیگران را برآن باعث بود» (همان) بدیهی است که ابن مقفع در زمانی این مطالب را نوشته است (اواخر حکومت بنی امیه و ابتدای حکومت بنی عباس) که بر اساس اسناد تاریخی هیچ کتابی از این دوره در فرهنگ عربی اسلامی دیده نمیشود و محققان متفق بر این موضوع هستند که کلیله و دمنه یکی از قدیمترین کتاب ثبتشده در ادب عربی است. در این دوره عربها نه تنها به کتاب و آموزش توجهی نداشتند بلکه نوعی مخالفت با آموزش و تعلیم دانش هم در میان آنها رایج بود.
برای اینکه تفاوت دیدگاههای ایرانیان و عرب معلوم گردد خوب است به نقش معلم و کتاب در فرهنگ عربی (نه اسلامی) تأملی کوتاه داشته باشیم:
در منابع عربی اهانت به مقام معلّم سابقهای طولانی دارد از جمله: ابنحمدون (1417: 3/284-286) یازده حکایت از حماقت و نادانی معلّمان نقل کرده است.
همچنین در منابع عربی مثل «محاضراتِ راغب»، «نثر الدّرِ آبی»، «المستطرفِ ابشیهی» و بسیاری دیگر عنوانی به صورت «نوادر المعلّمین» وجود دارد که در آنها دهها داستان دربارهی حماقت معلّمها آمده و عجیب آنکه حتی یک مورد هم در مدح و ستایش آنان دیده نمیشود.
راغب در کتاب محاضرات (1420: 1/78) در ذیل عنوان «حماقة المعلّمين» از شخصی به نام «يعقوب الدّورقي» نقل کرده است: «الله أعان على عرامة الصبيان بحماقة المعلّمين»: خداوند معلّمها را در مقابل تندی کودکان با حماقت یاری کرده است. همچنین از سهل بن هارون نقل کرده: «لم أر قاضياً ولا عدلاً معلّم كتاب، لا في تافه حقير ولا في ثمين خطير»: من قاضی و یا فرد عادلی را ندیدم که معلّم مکتبخانه باشد نه برای مال کم و نه زیاد.
راغب در ادامه به دو بیت شعر اشاره کرده است:
وكيف يرجى العقل والرأي عند من يروح على أنثى ويغدو على طفل؟
چگونه انتظار عقل از کسی میتوان داشت که شب با زن است و صبح با بچّه.
دیگری گفته است:
أنــت ألحــى معلّم وطــويــل حسبنــا ربنــا ونــعم الــوكيــل!
تو معلّمی با ریش انبوه و قد بلند هستی، خداوند برای ما کافی است و بهترین وکیل است.[2]
سپس از جاحظ نقل کرده است:
«وقال الجاحظ: المعلّمون على ضربين، منهم من ارتفعوا عن أولاد العامة إلى تعليم أولاد الملوك والمرشحين للخلافة كاکسائي وقطرب وحماد وعبد الصمد، فهؤلاء لا تجوز عليهم الحماقة»[3]: معلّمها دو دسته هستند برخی از آنها با آموزش فرزندان پادشاهان و جانشینان خلافت، به جای بچّههای مردم، مقام بالاتری دارند مانند کسایی، قطرب، حماد و عبدالصّمد، نسبت حماقت برای این گروه جایز نیست.
راغب (1420: 1/74) در بخش دیگری با عنوان «ذمّ التأديب وكونه نقصاً لذوي الفضل: مذمّت آموزش و اینکه این کار برای افراد فاضل عیب محسوب میشود» میگوید: به کسی گفتند که هر هفته با پسرت در مکتبخانه بنشین. گفت: «فقال: أتريد أن أثبت في ديوان النوكي؟» آیا میخواهی نام من در دفتر افراد نادان ثبت شود؟
راغب در ادامه از شخصی به نام سعید بن سلم نقل میکند: ابنمقفّع را در کوفه دیدم. به من خوشامد گفت و پرسید اینجا چه میکنی؟ گفتم بدهکار هستم و به دنبال کار میگردم. ابنمقفّع[4] پرسید: کسی را دیدهای؟ گفتم ابن شبرمه را دیدم و گرفتاری خود را با او در میان گذاشتم. گفت: با امین گفتگو میکنم که معلّمِ فرزندانش شوی تا گره از کارت باز شود. ابنمقفّع گفت: وای بـر تو! در ایـن آخـر عمـری میخواهی معلّم شوی؟ پس شأن و مقام تو چه میشود؟ روز بعد دستمالی پر از پول آورد و به من داد، من آن را گرفتم و به بصره بازگشتم. شاعر گفته است:
كفـى المـرء نقصاً أن يقـال بـأنـه معـلّم صبيـان وإن كـان فـاضـلاً
این عیب برای آدمی کافی است که گفته شود، او معلّم کودکان است، اگرچه فاضل باشد.
دیگری گفته است:
إن المعــلّم حيــث كــان معــلّم ولــو ابتنـى فـوق السمـاء سماء
معلّم، معلّم (بیارزش) است اگرچه یک طبقه روی آسمان بسازد.
از دیگر سو از واقدی نقل شده: قدرت نوشتن در بین عربها بیادبی شمرده میشد و آخرین شاعر بدوی عرب، ذوالرمة با سواد بودن خود را پنهان میکرد. (نک: معین، 1388: 1/9) و (عفیفی، 1383: ده)
از حکایت زیر معلوم میگردد که اشتغال به آموزش و دانش در فرهنگ عربی[5] جایگاهی پست و نازل داشته است:
«مر رجل من قريش بفتي من ولد عتاب بن أسيد وهو يقرأ كتاب سيبويه فقال أف لكم علم المؤدبين وهمة المحتاجين»: روزی مردی از قریش جوانی از فرزندان عتاب را دید که به مطالعه کتاب سیبویه مشغول بود، پس گفت: شرم بر تو باد، این شغل آموزگاران و گدایان است[6]. (جاحظ، 1418: 1/403)
یکی از محققان غربی در یک پژوهش نشان داده است: «تقریبا تمام واژههایی که در زبان عربی با کتابت رابطه دارند از زبانهای بیگانه گرفته شدهاند، از آن جمله است: قرطاس که از یونانی اخذ شده، قلم که تا دیر زمانی از واژههای اصیل سامی تصور میشد، در حقیقت یونانی است و اصل هند و اروپایی دارد، دوات از زبانهای ایرانی اخذ شده حبر سریانی است سفر به معنی کتاب و نیز مجله دو واژه آرامی هستند، صحیفه و زبور نیز از زبانهای سامی اخذ شدهاند.» نک: (آذرنوش، 1388: 80)
به اعتقاد ما این نگرش به آموزش و کتاب یکی از دهها جلوه بازگشت عربها به فرهنگ جاهلی است وگرنه دیدگاه قرآن کریم درست نقطه مقابل آن است. این همان هشداری است که در قرآن کریم دیده میشود: وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (آل عمران: 144)
در اینکه پس از درگذشت پیامبر مکرم اسلام رفتارهای جاهلی بین عرب از سر گرفته شد اختلافی بین صاحبنظران عرب و غیر عرب وجود ندارد. در اینجا به نقل سخنان طه حسین اکتفا میکنیم:
طه حسین (1991: 29) مبارزه با جاهلیت را نه تنها در زمان پیامبر میداند بلکه ادامه آنرا در دوره خلفا، بنیامیه، بنیعباس و حتی تا روزگار ما میداند[7] زیرا به اعتقاد او رفتارهای جاهلی هرگز در امت اسلامی ریشهکن نشده است:
«... فالصراع اذن بین الحیاة الجاهلیة و الحیاة الاسلامیة قد انقضی وانقطع فی عصر معاویة، بل سأقول شیئا ربما تنکرونه و هو أنه لا أدری هل تم حقیقة انتصار الاسلام فی جمیع بلاد العرب علی حیاة الجاهلیة؟ و هل استطاع الاسلام أن یحول عقلیة العرب فی جزیرة العرب الی عقلیة اسلامیة خالصة؟ و هذا شیء أشک فیه و أعتقد أن الاسلام غیر کثیرا من الاشیاء فی جزیرة العرب ولکنه کذلک لم یصل الی قلوب الکثرة من العرب و یدلنا علی ذلک قوله تعالی «الأعراب أشد کفرا و نفاقا» فان هذه الآیة لم تصدق علی الأعراب الذین عاصروا النبی فقط بل علی العرب الذین استمروا فی أیام الراشدین والأمویین والعباسیین.»
... برخی معتقدند درگیری اسلام با رفتار جاهلی به پایان رسیده و در زمان معاویه ریشهکن شده است. من چیزی میگویم که شاید شما قبول نداشته باشید و آن این است که آیا اسلام در همه کشورهای عربی بر رفتارهای جاهلی غالب شده است؟ آیا اسلام توانسته است عقلانیت عرب را تبدیل به عقلانیت اسلامی کند. این چیزی است که من در آن شک دارم. من معتقدم اسلام توانست بسیاری چیزها را در عربستان تغییر دهد ولی روح اسلام به قلب بسیاری از عرب ها نفوذ نکرد، شاهد این سخن کلام حضرت حق است که کفر و نفاق عربها بیشتر از دیگران است. مصداق این آیه فقط عربهای روزگار پیامبر نیست بلکه شامل عربهای دوره خلفای راشدین، بنی امیه و بنی عباس هم میشود.
طه حسین در ادامه معتقد است جاهلیت دوره بنی امیه با وجود حاکمیت شعارهای اسلامی، شدیدتر از دوره جاهلی بوده است:
«والشیء الهام أن عصر بنیامیة علی ارتفاع کلمة الاسلام فیه وعلی أنه هو العصر الاسلامی بالمعنی الدقیق، کان فی الوقت ذاته عصرا جاهلیا شدیدا لا فی البلاد العربیة وحدها بل فی البلاد العربیة الجدیدة فی العراق و الشام و شمال افریقیا و الاندلس و ذلک أن العصبیة الجاهلیة قد استأنفت قوتها و عصبیتها فی العصر الأموی، بل وصلت الی ما لم تصل الیه فی العصر الجاهلی ...» (همان، 9 و 10)
ما مدعی نیستیم که عربها کتابهای ایرانیان را به آتش کشیدهاند ولی از فرهنگی که بزرگان آن چنین دیدگاهی درباره کتاب، آموزش و تعلیم و تعلم دارند چگونه میتوان از طبقات بیسواد و مهاجمی که به ایران حمله کردند توقع احترام به کتابهای دشمنان خود داشت؟
دیدگاه ایرانیان دربارهی آموزش و کتاب
قضاوت ایرانیان باستان نسبت به مقام معلّم، با معیارهای مادّی و درآمد نبوده، بلکه معلّم مقام معنوی داشته است:
«قیل لبزرجمهر: ما بال تعظيمك لمؤدبك أشد من تعظيمك لأبيك؟ قال: لأن أبي كان سبب حياتي الفانية، ومؤدبي سبب حياتي الباقية.» (توحيدي، بي تا: 2/768): به بزرگمهر گفته شد: چرا احترام تو به مربّي بيش از پدر است؟ گفت: زيرا پدرم عامل زندگي فاني منست و مربّيم عامل زندگي باقي.
کتاب در ایران باستان برای مردم به این سبب از ارزش فراوان برخوردار بوده که وسیلهای برای کسب فرهنگ و ادب بوده است:
از بزرگمهر نقل شده است: «يَا لَيتَ شِعرِي أَيَّ شَيءٍ أدرَكَ مَن فَاتَهُ الأَدَبُ أَم أَيَّ شَيءٍ فَاتَ مَن أدرََكَ الأدَبَ ومَادَّتُهُ مِنَ الكُتُبِ!» (بیهقی، 1432: 1/8)؛ کاش میدانستم کسی که ادب ندارد، چه دارد و کسی که ادب دارد چه چیزی را از دست داده است، در حالی که سرچشمهی ادب کتاب است.
در عبارت حکیمانه زیر بزرگمهر به صراحت ارزش کتاب را بیش از طلا و نقره دانسته، حکمت و ادب را در کتاب چون مروارید در صدف دانسته است:
بُزِرجْمِهرُ: «الكُتُبُ أَصْدَافُ الحِكَمِ تَنْشَقُّ عَنْ جَوَاهِرِ الكَلِمِ. إنْفَاقُ الفِضَّةِ عَلَى كُتُبِ الآدَابِ يَخْلُفُ عَلَيْكَ ذَهَبَ الأَلْبَابِ.» (حصري، بيتا: 1/185) (بزرگمهر: كتابها مانند صدفهاي حكمت هستند كه با گوهرهاي كلام شكافته ميشوند. بخشش نقره بر كتابهاي ادب، طلاي مغزها را براي تو به دنبال خواهد آورد.)
در ایران باستان، بر خواندن کتاب به منظور رشد ادب و عقل تأکید فراوان میشده است: فَلا يَفُوتَنَّكُمُ العِلمُ وَ قِرَاءَةُ الكُتُبِ، فَانَّهُ أدَبٌ وَعِلمٌ قَد قَيَّدَهَ لَكُم مَن مَضَى مِن قَبلِكَم، تَزدَادُونَ بِهِ عَقلا. (ابن مسکویه، 1416: 18): دانش و مطالعهی کتاب را از دست ندهید، زیرا کتاب دانش و فرهنگی است که گذشتگان برای شما دربند کردهاند، تا عقل شما افزون گردد.
در این عبارت نیز فایده خواندن کتاب را آگاهی و معرفت دانستهاند: فَأكثِر قِرَاءَةَ الكُتُبِ و النَّظَرَ فِيهَا لِتَزدَاَد بَصيرَةً وَ انتِفَاعا. (همان: 48): در مطالعه و تأمّل در کتاب کوشش بسیار کن تا آگاهی و بهرهی تو افزایش یابد. همچنین : وَلَا تَمُلَّ دِرَاسَةَ الكُتُبِ فَإنَّ طُولَ دِرَاسَتِهَا إنَّمَا هُوَ تَصَفَّحُ عُقُولِ العَالمينَ والعِلمُ بِأخلَاقِ ذَوِى الحِكمَةِ المَاضِينَ والنَّبيينَ وجَميعِ الأمَّمِ وأهلِ المِلَلِ. (همان: 48): از خواندن کتاب خسته نشو زیرا مطالعهی طولانی آن، ورق زدنِ عقل مردم جهان و آگاهی به رفتار و اخلاق حکیمان پیشین، پیامبران و همهی ملل و اقوام جهان است.. منزلت دانش در نزد ایرانیان آنقدر بالا بوده است که توصیه میشود در يادگيرى هیچگونه شرم و حیا نداشته باشید.
از پندهاى هرمز: اجتناب از ده عيب:.... والاستِحيَاءُ مِنَ التَّعلُّمِ. (همان: 66):... و شرم کردن از یادگیری.
وقتی از انوشروان میپرسند: چرا توجه شما به کتاب، به گونهای است که مردم همه افکار شما را از کتاب میدانند و دیدگاههای شما را برگرفته از آن میدانند؟ در پاسخ میگوید: « ذَلكَ لأنَّا لا نُريدُ العِلمَ لِلفَخرِ، بَل نُريدُهُ لِلانتِفَاعِ بِهِ.» (همان: 52): گفت: زیرا ما دانش را برای فخرفروشی نمیخواهیم بلکه آن را برای استفاده میخواهیم.
از اردشير درباره ارزش دانش و ترس از خدا نقل شده است:
قَالَ أَرْدَشيرُ: «كُلُّ عَزِيزٍ لا يَضَعُ قَدَمَهُ عَلَى بَسَاطِ الْعِلْمِ كَانَتْ عَاقِبَتُهُ ذُلاًّ وَكُلُّ عَبْدٍ لَيْسَ مَعَهُ خَوْفٌ مِنَ اللهِ تَعَالَى وَإنْ كَانَ تَامَّاً فَإنَّ مَصِيرَهُ إلَى النَّدْمِ.» (غزالی، 1409: 77) (هر بزرگي كه قدمهايش را بر بساط علم قرار ندهد، عاقبتش خواري است و هر بندهاي كه ترس از خدا نداشته باشد و هر چند كه (از هر نظر) كامل باشد، سرنوشتش، پشيماني است.)
اهتمام به نوشتن و نگهداری سخنان حکیمانه در پندهای بزرگمهر به انوشروان، در شاهنامه نیز دیده می شود: این سخنان با کاغذ خسروی بر دفترهایی نوشته و به گنجور سپرده میشد تا در کنار طلا و نقره حفظ گردد:
نبشتم سخن چند بر پهلوى / ابر دفتر و كاغذ خسروى
سپردم بگنجور تا روزگار / برآيد بخواند مگر شهريار
از نشانههای وجود کتابخانه در ایران، اشاره مورخان اسلامی به این نکته است که آثار کتابخانههای ایران قبل از اسلام تا قرنهای سوم و چهارم هجری نیز در جای جای این سرزمین باقی بوده است، به گونهای که این کتابها تا چند قرن در خرابهها و بناهای قدیمی دیده میشده است:
گزارش ابوریحان بیرونی از شهر «جی» (اصفهان قدیم)، حمزه اصفهانی و ابنندیم «در میان اطلال و ویرانهها خانههایی وجود دارد که پر از عدلهایی از پوست درخت توز است و تمام آنها با خطی نوشته شده که کسی آنها را نمیشناسد.» برای اطلاع بیشتر نک: (محمدی، 1384: 62 -63)
گزارش ابن طیفور (1908: 158) در کتاب بغداد از کتابخانهای در مرو، که در هنگام گریختن یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی به نواحی شرقی ایران حمل شده بود. آگاهی ما از این کتابخانه از طریق روایتی است که شخصی به نام یحیی بن حسن در شهر رقه با یکی از غلامان ایرانی به فارسی سخن میگفته در این میان عتابی (شاعر و نویسنده دوره عباسی، متوفی بین 196-220 هجری) وارد میشود و به زبان فارسی با او سخن میگوید وقتی از عتابی میپرسد که چگونه فارسی آموختهای میگوید: من سه بار به مرو و نیشابور سفر کرده کتابهای فارسی کتابخانههای مرو و نیشابور را استنساخ کردهام. وقتی از او میپرسد: چرا این کتابها را مطالعه میکنی؟ پاسخ میدهد: «هل المعانی الا فی لغة العجم و البلاغة، اللغة لنا و المعانی لهم»: آیا معانی و بلاغت جز در زبان فارسی در زبانی دیگر وجود دارد؟ زبان از ماست و معانی از ایشان است.
در منابع معتبر عربی آمده است: ایرانیان سخنان حکیمانه را بر ابزار و لوازم زندگی خود مینوشتند، از جمله عصا، انگشتر، پرده، ظروف غذا، دیوار، سنگ قبر، تاج، تخت، حاشیه لباس، ایوان، گورستان... گاه آنها را با آب طلا، بر کاغذ آغشته به زعفران و یا چوب آبنوس می نوشتند و در خزانه سلطنتی نگهداری میکردند. برای اطلاع بیشتر نک: (سبزیان پور، 1390: ص 147-178)
آیا معقول مینماید ملتی که بر در دیوار و لوازم زندگی خود پند مینوشتند علاقهای به نوشتن کتاب نداشته باشند؟
از نکات قابل توجه اینکه در صورت اعتقاد به بیگانگی ایرانیان از کتاب و دانش، تکلیف احادیث و روایات دینی بسیاری که درباره عشق ایرانیان به علم و دانش نقل شده چه میشود؟ از جمله این روایت: «لو کان العلم معلقا بالثریا لناله رجال من فارس»: اگر دانش آویزان به ستاره پروین باشد مردانی از ایران، آن را به دست میآورند. (مجلسی، بی تا: 64/174) آیا با اطمینان تمام میتوان ادعا کرد که این حدیث از جعلیات شعوبیه است؟ نکته دیگر اینکه هیچ ملتی از میان ملل نومسلمان در راه توسعه و گسترش علوم مختلف مانند ایرانیان به تمدن اسلامی خدمت نکرده است، این چیزی است که استاد شهید در کتاب «خدمات متقابل ایرانیان و اسلام» به خوبی از عهده شرح و اثبات آن برآمده، «مقصود از ادبیات نحو و صرف و لغت و بلاغت و شعر و تاریخ است، در این قسمت ایرانیان خدمات فراوانی کردهاند، خدمات ایرانیان به زبان عربی بیش از خود اعراب به این زبان بوده و خیلی بیش از خدمت این مردم به زبان فارسی بوده است.» (مطهری، 1357: 509)
مرحوم مطهری (450) با این عنوان «اکنون وارد بحث در نقش مهم و مؤثر ایرانیان در علوم و فرهنگ اسلامی شویم» به بررسی نقش ایرانیان در رشد و شکوفایی علومی چون «قرائت و تفسیر»، «حدیث و روایت»، «فقه و فقاهت»، «ادبیات»، «کلام»، «فلسفه و حکمت»، «عرفان و تصوف» پرداخته است.
اگر این تلاش بیمانند را فقط از برکات اسلام بدانیم یک سؤال بیجواب میماند که ایرانیان از چه استعداد و پیشینه فرهنگی برخوردار بودند که آیین مترقی اسلام، تحولی در آنها ایجاد کرد که در میان بقیه ملل و حتی خود عربها نظیر و مانندی نداشت.
این دیدگاه شهید مطهری (1357: 669) عالمانه و دقیق است که: «اسلام برای ایرانیان صدر اسلام در حکم غذایی مطبوع بود که به حلق گرسنهای فرو رود یا آب گوارایی است که به کام تشنهای ریخته شود. این سخن بسیار متین و درست است ولی باید قبول کرد که فرهنگ ایرانی هم برای عربها حکم همان آب گوارا را برای حلق تشنه داشت[8].
مقایسه حکمتهای موجود در شاهنامه، گلستان، بوستان، قابوس نامه، کلیله و دمنه، الادب الصغیر و... با کلمات قصار نهج البلاغه و سخنان منسوب به انوشروان و بزرگمهر. قابل تأمل است. برای نمونه دو مقاله زیر را با هم مقایسه کنید: (سبزیان پور، 1388: تأثیر پند...: ص 91-124) و (همو، 1388: تأثیر نهج...: 105-125)
با این همه به هیچ روی منکر دانش دوستی و قسم قرآن کریم به «قلم» و «علمه البیان» نیستیم. در فرهنگ اسلامی توصیه به دانش و احترام به مقام معلم آنقدر برجسته است که بینیاز از شرح و توضیح است.
2- آموزش در ایران قبل از اسلام مخصوص طبقات خاص بوده و مردم عادی از آن محروم بودهاند:
مرحوم مطهری برای نشان دادن تبعیض طبقاتی به داستان کفشگر و انوشروان که در شاهنامه فردوسی آمده اشاره میکند و میگوید: «در شاهنامه فردوسی که منابعش همه ایرانی و زرتشتی است، داستان معروفی آمده است که به طور واضح نظام طبقاتی عجیب و طبقات بسته و مقفل آن دوره را نشان میدهد که تحصیل دانش نیز از مختصات طبقات ممتاز بوده است.»
استنباط استاد از داستان کفشگر و انوشروان در شاهنامه فردوسی این است که انوشروان با درس خواندن پسر کفشگر مخالفت کرده است.
نکتهای از دید نافذ ایشان پنهان مانده، این است که کفشگر از انوشروان میخواهد که فرزندش دبیر شود نه سواد بیاموزد:
یکی پور دارم رسیده بجـــای |
|
بفرهنگ جوید همی رهنمـای |
فردوسی صریحاً میگوید که خواستهی کفشگر دبیر شدن پسر اوست «که این پاک فرزند گردد دبیر» مخالفت انوشروان هم با دبیر شدن پسر اوست نه درس خواندن:
چو بازارگــان بچه گردد دبیــر |
|
هنرمنـد و بادانـش و یادگیـــر |
ترس انوشروان از این است که افرادی از طبقات پایین اجتماع با دست یافتن به مسند قدرت، برای بزرگان تصمیم گیرند و آزادگان محروم و حسرتزده و خوار شوند. برای اطلاع بیشتر نک: (سبزیان پور، 1389، نگاهی ...19-20)
در همین شاهنامهای که مورد استناد استاد قرار گرفته است آمده است: در هر برزنی دبستانی بر پا بوده که در آن به آموزش همگانی میپرداختند:
همان کودکـی را به فرهنگیـان |
|
سپردی چه بـودی از آهنگیـان |
شاهان ایرانی دستور داده بودند که بر همه طبقات اجتماعی آموختن دانش لازم است:
دگر آنکه دانش نگیرند خــوار |
|
اگر زیر دستیــد اگر شهریــار |
توصيه به فراگيرى دانش در پندهای ایرانی نیز دیده میشود: «أعون الأشياء على تزكية العقل التعلم.» (ابن مسکویه، 1416: 17) اگر تو را فرزندى خردسال است، خواه پسر خواه دختر، او را به دبستان بفرست زيرا فروغ دانش ديدهى روشن و بيناست. (آذرباد، بند 58) زن و فرزند خود را از تحصيل دانش و كسب و هنر بازمدار تا غم و اندوه بر تو راه نيابد و در آينده پشيمان نگردى. (همان، بند 54) اى پسر من تو را مىگويم بهترين چيزها براى سخاوت تعليم و تربيت مردم است. (همان، بند 124)
برای اطلاع بیشتر از مبانی آموزش و پرورش در عصر ساسانیان (نک: محمودآبادی، 1371: 181-212) و (بیات، 1357: 225-254)
3- اعتقاد به کتاب سوزی اعراب مستلزم اعتقاد به روحیه ضد فرهنگی اسلام است:
«اگر این حادثه، واقعیتِ تاریخی داشته باشد و مسلمین کتابخانه یا کتابخانههای ایران را به آتش کشیده باشند، جای این هست که گفته شود، اسلام ماهیّتی ویرانگر داشته، نه سازنده؛ حداقل باید گفته شود که اسلام هر چند سازندهی تمدّن و فرهنگی بوده است؛ امّا ویرانگرِ تمدّنها و فرهنگهایی هم بوده است.» (مطهری، 1357: 270)
در این بخش استاد شهید چهره اسلام و مدعیان اسلام را از یکدیگر متمایز نکردهاند:
چه کسی میتواند خطاهای مدعیان اسلام را در طول تاریخ انکار کند، تیرباران خانه کعبه، حادثه هولناک و ضد انسانی کربلا، قتل و غارت شهر مدینه، خشونت با ایرانیان (در برخی مناطق) قساوت و بی رحمی و رفتار ناهنجار مدعیان اسلام در قالب گروههایی چون «داعش»، «القاعده»، «بوکوحرام» و ... به هیچ وجه قابل انکار نیست. ولی نکته مهم این است که ما این رفتارهای غیر انسانی را به حساب تعالیم اسلامی میگذاریم؟
اگر قرار باشد رفتارِ کسانی را که به نامِ مسلمان شناخته شدهاند با مبانیِ دینِ مبینِ اسلام مرتبط بدانیم، چارهای جز انکارِ حادثهی کربلا و دیگر حوادث هولناکی که به دست مدعیان اسلام با پرچم «لااله الالله و محمد (ص) رسول الله» صورت گرفته و میگیرد نخواهیم داشت، زیرا بر اساس استدلال استاد، اقرار به این حوادث موجب میشود ماهیّت اسلام را مخرب و ویرانگر بدانیم. در نهایت ما که در تحلیلهای تاریخی مذهبی خود شیوهی رفتارِ خلفا را پس از رحلت پیامبر(ص) تأیید نمیکنیم، چه اصراری در دفاع از خلیفهی دوم و سردارانِ او با انکار وجود کتاب و کتابخانه و آموزش در ایران باستان داریم؟ از دیگر سو چگونه میتوان انگیزه کسب غنایم جنگی را در برخی از مهاجمان عرب انکار کرد در حالی که در زمان حضور پیامبر گرامی اسلام و با وجود تأکید فراوان، عدهای از اصحاب پیامبر، برای جمع آوری غنیمت راه نفوذ مشرکین را بازگذاشته موجب شکست مسلمانان در جنگ احد شدند.
در هر صورت برای اینجانب این سؤال مطرح است که تحقیق در کدامیک از موارد زیر در مقالههای اینجانب ایراد دارد؟
1- نقد اندیشههای استاد مطهری به عنوان عبور از خط قرمز؟
2- اشاره به برداشت نادرست استاد مطهری از داستان انوشروان و کفشگر
3- اشاره به اینکه استاد مطهری وجود کتابخانه و آموزش را در ایران باستان انکار کرده است
4- تلاش برای اثبات قرینههایی بر وجود کتاب و کتابخانه و آموزش در ایران باستان؟
5- اشاره به خشونتهای عرب در طول تاریخ؟
6- اشاره به بازگشت رفتارهای جاهلی در میان اعراب؟
7- جدا دانستن تعالیم انسان ساز اسلام از رفتارهای زشت مدعیان اسلام؟
8- تلاش برای ایجاد پیوند بین دو فرهنگ ایرانی و اسلامی از طریق تأکید بر عقل و دین؟
9- توجیهی منطقی برای استقبال ایرانیان از دین اسلام به سبب یافتن عقلانیت و حقیقت گمشده و از دسترفته خود در دین مبین اسلام؟
10- دفاع از تمدن و فرهنگ گذشته این مردم؟
مشکل اساسی در این نوع نگرش به موضوع کتابسوزی این است که چه ضرورتی دارد که برای انکار کتابسوزی عدهای که نوادگان آنان، در روزگار ما دست و پای مخالفان مسلمان و همنژاد خود را با اره برقی میبرند، ارزشهای ملی و پیشینه درخشان فرهنگی ملتی بزرگ را قربانی کرد؟ ملتی که به اعتقاد صاحبنظران، از جمله مرحوم مطهری بیشترین سهم را در رشد و توسعه علوم اسلامی داشتهاند.
براستی چه توجیهی برای پاکسازیهای کتابخانههای ایران اسلامی (پس از انقلاب) از وجود کتابهای مخالفان داریم که گاه همان کتابهایی که روزی معدوم شدند، دوباره جایگزین کردیم.
خوب است بدانید در یکی از دانشگاههای غرب کشور، پس از پیروزی انقلاب کتابهای به زبان انگلیسی بنا به سلیقه یکی از افراد انقلابی در وسط صحن دانشگاه به آتش کشیده شد، به این دلیل که اینها کتابهای بیگانگان است؟ آیا این عمل را باید به حساب انقلاب و اسلام گذاشت؟
به نظر شما سلیقههای اسلامی موجود در جامعه ما، که کمترین شکی در اخلاص آنها نمیرود، در صورت داشتن قدرت و حق تصمیم چه برخوردی با کتابهای اسلامی مخالف سلیقه خود خواهند داشت؟
آیا جا دارد که کتابسوزی عربها را انکار کنیم در حالی که بسیاری از فرهیختگان مسلمان روزگار ما اعتقاد به هدم و نابودی کتابهای مخالف سلیقه خود را دارند؟
نقد شخصیت به جای مقاله
نکته مهم دیگر اینکه اگر در مقالهای به زعم ما رابطه بین عنوان و موضوع ضعیف است و یا در برخی منابع بنا به دلایل مختلف اختلاف وجود دارد گمان نکنیم که نویسنده با دین اسلام مشکل دارد و باید با واژهایی چون «فریبکاری»، «متخصصان همایش رو»، «ناراستی علمی»، «نژاد پرستی»، «ناجوانمردی»، «قوم ستیزی»، «نیممقاله» و ... به جای نقد مقاله به نقد شخصیت پرداخت؟
درخواست اینجانب از بزرگوارانی چون دکتر کرامتی تمرکز بر نقد، به جای احساسات تند است، عادت ما این است که اگر خطایی به گمان خود در مقالهای دیدیم همه ضعفهای طرف را مطرح کنیم. این نوع نقد موجب کینه و دشمنی با کسانی است که هم وطن ما هستند اهل فرهنگ و دانش هستند و مثل ما از متاع دنیا چند مقاله و پژوهش نصیب آنها شده ولی در موضوع خاصی خطا کرده و یا مثل ما فکر نمیکنند. نقدهای تند یک پیام بیشتر ندارد و آن این است که کسی حرف نزند و فقط دیدگاههای گذشتگان را باید تأیید کرد. باید هشیار بود که استفاده از واژههای نامتعارف و تهدیدآمیز، زمینه فرهنگی را برای ظهور روشهای القاعده و داعش فراهم میکند.
استاد گرامی نوشتهاید با خواندن مقاله شما این بیت حافظ به یادم آمد: «یا سخن دانسته گو ای مرد بخرد یا خموش» کاش مشخص میکردید که معیار دانسته گویی چیست؟ و چه گونه میتوان سخن دانسته از ندانسته را تشخیص داد؟ اگر معیار سلیقههای شخصی باشد، به نظر میآید همه باید خاموش شوند و کسی سخنی به زبان نیاورد.
برادر عزیز نوشتهاید «ناجوانمردانه از کسی انتقاد کردهاید که در قید حیات نیست و نمیتواند از خود دفاع کند...»، آیا واقعا به این موضوع اعتقاد دارید که نقد مخصوص زندگان است؟ اگر مطهری امروز در میان ما نیست آیا افکار و اندیشههای او هم از جهان مادی رخت بربسته است؟ چه کسی گفته است که فقط دیدگاههای زندهها نقد شود و نقد افکار درگذشتگان ناجوانمردی است؟ آیا در همه نقدهایی که در مجامع علمی ما صورت گرفته و میگیرد شرط زنده بودن صاحب اثر در آنها لحاظ شده است؟
خطر این نوع نقدها تهییج احساسات کسانی است که با شنیدن یا دیدن عنوان مقاله بدون هیچ نقد و بررسی در کامنتها مینویسند «مقاله سبزیان پور شرمآور است» سپس حکم خود را صادر میکنند. ظاهر قضیه این است که یکی از دو طرف دعوا (سبزیان پور) ناجوانمردانه دیدگاههای صد در صد اسلامی استاد شهید و به تبع آن ارزشهای اسلامی را زیر سؤال برده دیگری از مدافعان استاد و ارزشهای اسلامی است. متأسفانه در جامعه هستند کسانی که آماده جانبازی در راه ارزشهای اسلامی هستند، بیآنکه بدانند اصل موضوع چه بوده است و اینجاست که میدان فکر و اندیشه تبدیل به احساس میشود.
از نکات دیگر خطاب حضرتعالی به نویسندگان مقاله با لفظ «متخصصان همایشرو» برای من ابهام دارد، آیا رفتن به همایش عیب محسوب میگردد؟ و آیا رفتن به همایش ربطی به موضوع کتابسوزی دارد؟
اینکه با زبان طعن گفتهاید «انتشار دست کم یک و گاه دو مقاله و گاه همچون شماره اخیر: یک و نیممقاله از سبزیانپور گویا سنتی است که .... در واقع میتوان گفت این کار برای گزارش میراث عادتی چهبسا پسندیده به شمار میرود.» نمیدانم چه تفسیری دارد؟ و چه ربطی به کتابسوزی دارد؟
در نقل قول از هرمس گفتهایم: «نمیدانیم چه اتفاقی افتاده ...که در یونان باستان دیدگاه منفی نسبت به عربها وجود داشته...که این قوم را غارتگر، دروغگو، شرور و ... دانستهاند » جناب کرامتی در تفسیر این حکایت، با طنز و استهزاء از جملههای مبهمی استفاده کردهاند که مفهوم آن برای اینجانب نامعلوم است. آیا استناد به یک افسانه و «میندانم میندانم ساز کردن» کاری «علمی» است؟
اگر یونانیان این سخن را درباره ایرانیان گفته بودند تفسیر آن قلمی بود که در دست دشمن است اما چرا باید این سخن درباره قوم عرب گفته شود؟ قومی که جایگاهی از جهت نظامی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نداشته است. شاید برای شما روشن باشد اما من نمیدانم چرا این افسانه (600 سال قبل از تولد مسیح) درباره عربها گفته شده است. آیا میتوان این افسانه را انکار کرد؟ خوب است صاحبنظران دیدگاه خود را در این خصوص بیان کنند تا موضوع به حقیقت نزدیک شود.
اشاره به اینکه سبزیان پور در مقالههای خود (به استثنای مقاله کتابسوزی) به مقالههای خود ارجاع میدهد، معلوم نیست مدح است یا ذم؟
قضاوت درباره اینکه عنوان مقاله با محتوی سازگار نیست و تا چه حد این عمل در صورت صحت جرم محسوب میشود را به عهده خوانندگان قرار دهیم.
اینکه فرمودهاید مقاله چکیده، نتیجه و ... ندارد طبیعی است، برادر عزیز این یک نظر و یک گزارش است اگر مقاله بود در آیینه میراث به چاپ میرسید.
در کلیدواژه از واژه «قوم ستیزی» استفاده کردهاید، برای من نامشخص است که چه کسی با چه قومی سر ستیزه دارد.
سخن آخر
برادر عزیز موضوع ابدا مربوط به «تجهیز»، «شرکت اهل رده در حمله به ایران» و «قساوت و خشونت عربها در حمله به ایران» نیست این سه نمونه را برای آن آوردیم تا نشان دهیم کارنامه عربهای مسلمان آنقدر پاک نیست که برای دفاع از آنان فرهنگ این کشور را قربانی کنیم. همانگونه که ویران کردن خانه کعبه با منجنیق، و حادثه کربلا قابل دفاع نیستند.
استاد گرامی! اگر در نقل قول از طبری از منابع دست اول استفاده نشده به معنای این نیست که این حوادث صورت نگرفته و یا بقیه منابع و اسناد غیر قابل اعتماد و جعلی است. پیشنهاد اینجانب به حضرتعالی تبیین حقیقت سه موضوع فوق است، جا دارد که این سه موضوع با یک تحقیق همه جانبه از طرف عزیزان روشن و واضح گردد تا همگان استفاده کنند.
در پایان یقین دارم اگر مرحوم مطهری امروز در میان ما بود، در نقد این مقاله به گونهای دیگر برخورد میکرد. امیدوارم فرزندان دانشمند این شهید بزرگوار درباه این مقاله نظر خود را اعلام نمایند.
چند توصیه برای نقد این نوشتار
1- در نقد افکار دیگران، به گونهای سخن نگوییم که دیگران ناتوان و نادان و پر از عیب و نقص معرفی شوند و ناخواسته وانمود کنیم که خود خالی از خطا و اشتباه هستیم.
2- توجه داشته باشیم که در حوزه علوم انسانی بویژه تاریخ نمیتوان از مطالب قطعی سخن گفت، زیرا با شواهد و قراین سر و کار داریم، که معمولا ما را به نتیجه قطعی نمیرسانند.
3- در نقد دیگران متوجه باشیم که از سپاه دشمن و بدخواهان دولت و ملت سخن نمیگوییم، به گونهای که خواننده گمان کند اگر ناقد شمیشری به دست داشت از آن استفاده میکرد.
4- چاشنی استهزاء و طنز در نقد علمی، کاری قشنگ نیست
5- به نکات ارزشمند پژوهشهای مورد نقد نیز اشاره کنیم
6- با طرح موضوعات فرعی در یک مقاله اصل موضوع را در حاشیه قرار ندهیم.
7- از نقد شخصیت اجتناب کرده، با رعایت موازین علمی به نقد محتوا بپردازیم و صحنه را برای اتلاف وقت خود و دیگران آماده نسازیم.
8- در اظهار عقاید خود از تکرار، اصرار و پافشاری خودداری کرده، نظر خود را اظهار و داوری را به خواننده واگذار کنیم.
منابع
قرآن کریم
الآبى، منصور بن الحسين الرازي، أبو سعد، «ت: 421»، (1424)، نثر الدّر في المحاضرات، المحقق: خالد عبد الغني محفوط، بيروت: دار الكتب العلمية.
آذرنوش، آذرتاش، (1388)، راههاى نفوذ فارسى در فرهنگ و شعر جاهلى عرب، تهران: انتشارات توس.
----------. (1385)، چالش ميان فارسى و عربى، تهران: نشر نى.
ابن حمدون، محمد بن الحسن بن محمّد بن علي، «ت: 562»، (1417)، التذكرة الحمدونية، بيروت: دار صادر.
ابن طيفور، (1908)، الجزء السادس من کتاب بغداد، نسخه عکسي، به همت هنس کلر، سويس.
ابن عبد ربه، أبو عمر، شهاب الدين أحمد بن محمد، «ت: 328»، (1404)، العقد الفريد، بیروت: دار الكتب العلمية.
ابن قتیبه، أبو محمد عبد الله بن مسلم بن قتيبة الدينوري، «ت: 276»، (1418)، عيون الأخبار، بيروت: دار الكتب العلمية.
ابن مسكويه، ابوعلی احمد بن محمد، (1416هـ)، الحكمة الخالدة، تحقيق عبدالرحمن بدوی، مكتبة النهضة المصرية، القاهرة.
----------، (2000)، تجارب الامم و تعاقب الهمم، المحقق: ابوالقاسم امامی، طهران: سروش.
ابن مقفع، عبدالله، (1386)، کلیله و دمنه، انشای ابوالمعالی نصر الله منشی، تصحیح و توضیح مجتبی مینوی، انتشارات امیر کبیر
ابن نديم، محمد بن اسحاق الوراق (1417) الفهرست، المحقق، ابراهیم رمضان، بیروت: دار المعرفة.
ابو حيان التوحيدى، (بى تا)، الصداقة و الصديق، شرح و تعليق على متولى صلاح، المطبعة النموزجية.
بیات، عزیز اله، (1357)، «آموزش و پرورش در ایران باستان»، بررسی های تاریخی، شماره 2، سال سیزدهم، ص 225- 254)
البيهقي، ابراهيم بن محمد، (1432)، المحاسن و المساوي، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، بيروت، المکتبة العصریة.
تفضلى، احمد، (1383)، تاريخ ادبيات ايران پيش از اسلام، چاپ مهارت جاحظ، ابوعثمان عمرو بن بحر، (1384)، الرسائل، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، القاهرة: دار النشر، مکتبة الخانجی.
جاحظ، ابوعثمان عمرو بن بحر، (1384)، الرسائل، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، القاهرة: دار النشر، مکتبة الخانجی.
الجاحظ، عمربن بحر، البيان و التبيين، (1418)، تحقيق عبد السلام هارون، القاهرة: مكتبة الخانجی
الحصري القيرواني، أبو إسحاق إبراهيم بن علي، «ت: 453»، (بیتا)، زهر الآداب وثمر الألباب، بيروت: دار الجیل.
دهخدا، علی اكبر، (1352)، امثال وحكم، تهران، انتشارات اميركبير، چاپ سوم.
الراغب الأصفهانى، أبو القاسم الحسين بن محمد، «ت: 502»، (1420)، محاضرات الأدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء، بیروت: شركة دار الأرقم بن أبي الأرقم.
سبزیان پور، وحید، (1389)، «نگاهی به داستان کفشگر و انوشروان در کتاب خدمات متقابل مطهری»، گزارش میراث، دوره دوم، سال پنجم، شماره چهل و یکم، مهر و آبان، 19-21
----------«نقبی به روشنايی در جستجوی امثال ايرانی در نظم عربي»، مجله علمی و پژوهشی دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه شهدی باهنر کرمان، دوره جديد، سال اول، شماره 2، بهار 1389، ص 69-96
....................... (1389)، «بازتاب عدالت ایرانیان قبل از اسلام در منابع عربی»، مجله علمی، پژوهشی لسان مبین، دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره)، سال دوم، دوره جدید، شماره1، 127-156.
---------، (1384) «مقايسه حكمت در شاهنامه و متون عربى قرن سوم تا پنجم»، مجلهى انجمن ايرانى زبان و ادبيات عربى، شماره 1، بهار 84، 127 تا 128
------------، (1388)، «تأثير نهج البلاغه در گلستان سعدي»، فصلنامه علوم اسلامي، دانشگاه پیام نور، سال اول، شماره صفر، صص 105-126
------------،(1388)، «تأثير پند های انوشروان و بزرگمهر بر گلستان سعدي»، مجله دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه تربيت معلم، سال 17، شماره 64، صص 91-124
طه حسين، (1991)، من تاريخ الادب العربي، دار العلم للملايين، الطبعة الخامسة.
عفیفی، رحیم، (1383)، اساطیر و فرهنگ ایرانی، انتشارات توس
الغزالي، ابوحامد محمد بن محمد (المتوفى: 505هـ) (1409هـ)، التبر المسبوك في نصيحة الملوك، ضبطه وصححه: أحمد شمس الدين، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الأولى.
مجلسى، محمد باقر، (بی تا)، بحار الانوار، بيروت: مؤسسة الوفا.
محمدی ملایری، محمد، (1384ش)، فرهنگ ايراني پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عربي، توس، تهران، چاپ پنجم.
محمود آبادي، سيد اصغر، (1371)، «بررسي مباني آموزش و پرورش در عصر ساسانيان» مجله علمي پژوهشي دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه اصفهان، ص 179 - 212
مطهري، مرتضي (1357) خدمات متقابل ايران و اسلام، انتشارات صدرا.
معین، محمد، (1388)، مزدیسنا و ادب پارسی، به کوشش مهدخت معین، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران.
النویری، شهاب الدين أحمد بن عبدالوهاب، (1424)، نهاية الارب في فنون الأدب، تحقیق: محمد قمیحة و جماعة، الطبعة الاولی، بیروت: دار الكتب العلمیة.
[1] - پیامهای اخلاقی دین مبین اسلام را میتوان از سؤال و جوابهای نجاشی و جعفر ابن ابی طالب دریافت، وقتی نجاشی از او میپرسد چرا دین پدران خود را رها کردهاید. جعفر میگوید: ما مردمی جاهل و نادان بودیم، بت میپرستیدیم و مردار میخوردیم، کارهای زشت انجام میدادیم، صله رحم بجا نمیآوردیم، همسایه را فراموش کرده بودیم، قدرتمندان ما ضعیفان ما را میخوردند، تا اینکه خداوند پیامبری برای ما فرستاد که نسب، صداقت، امانت و پاکدامنی او را میشناختیم. او ما را به یکتاپرستی دعوت کرد. بتهایی را که پدرانمان میپرستیدند، رها کردیم. ما را به راستگویی، امانت داری، صله رحم، مهربانی با یکدیگر دعوت کرد و از کارهای حرام، خونریزی، اعمال زشت، ستمگری، خوردن مال یتیم و تهمت بر حذر داشت. او ما را به عبادت خدا و یکتاپرستی دستور داد و از ما خواست که نماز و روزه به پا داریم و زکات بدهیم... نجاشی از او میخواهد که بخشی از کتاب مقدس خود را بخوانند، جعفر چند آیه از سوره قصص را برای نجاشی خواند. نجاشی با شنیدن آیات قرآن و سخنان جعفر آنقدر گریه کرد که محاسنش خیس شد، سپس گفت: این سخنانی که شما میگویید با آنچه عیسی (ع) گفته است، نوری است که از یک چراغدان خارج شده است. (نویری، 1424: 16/175)
[2]- قد بلند و ریش دراز در فرهنگ عربی نشانه حماقت است. کل طویل احمق: هر قدبلندی احمق است. (دهخدا، 1352: 167)
[3]- محمدی (1384: 311) معتقد است: وجود مؤدب در کنار معلّم در فرهنگ و ادب عباسی، از نشانههای تأثیر ادب و فرهنگ ایرانی و ساسانی در فرهنگ عباسی است زیرا این پدیده مولود محیط اشرافی ایران بوده است نه زاییده زندگی ساده اعراب و اصول و قوانین طبیعی اسلام.
[4]- ابن مقفع در این حکایت شخصی غیر از عبدالله بن مقفع مترجم معروف کتب پهلوی به زبان عربی است زیرا این حکایت مربوط به زمان امین پسر هارون الرشید است در حالی که ابن مقفع در پایان دوره بنی امیه و آغاز دوره عباسی به قتل رسیده است.
[5]- بدیهی است دیدگاه قرآن و اسلام با فرهنگ عربی تفاوت بسیار دارد.
[6]- استاد مطهری در شرح و تحلیل این حکایت نوشته است: «اظهارِ ناراحتی فردِ قريشی از مطالعه کتابِ سيبويه توسطِ آن کودک، به خاطرِ آن بوده که مطالعه کردن، شغلِ آموزگاران بوده و اين امر به خاطر آن بوده که آموزگاران در آن روزگار دستمزد کمـی دريافت می کردند.» (مطهری، 1357: 282)
اين گفتار استاد از دو جهت قابل نقد است:
الف: اگرچه آموزگاران در آن روزگار دستمزدِ بسیار کمی دریافت میکردند؛ امّا باید توجه کرد که مطالعهی کتاب ربطی به شغلِ آموزگاری ندارد. آیا جایز است کسی را به سبب خواندن کتاب سرزنش کرد به این دلیل که معلّم ها حقوقشان اندک است؟
ب: اگر کتاب خواندن به این سبب ننگ محسوب میشده که حقوق معلمها کم بوده، انصافا باید به حال چنین فرهنگ عربی که معیار ارزشی آن پول و درآمد است نه دانش و معرفت، تأسف خورد و علائم جاهلیت را در آن به وضوح دید. حال آنکه فرهنگ اسلامی چیزی دیگر است. اسلام تنها مکتبی است که معجزه جاودان پيامبر آن يک محصول کاملاً فرهنگی به نام قرآن است. شروع این کتاب با کلمه «إقرأ»؛ يعنی امر به خواندن کتاب، آغاز شده است، و به حدّی موضوع کتاب و کتابت در اين مکتب از قداست برخوردار است که به ابزار نوشتن آن؛ يعنی «قلم» سوگند ياد شده است.
[7] - از عجایب روزگار این است که این نویسنده روشندل عرب، وهابیت را در روزگار ما حرکتی ضد جاهلی میداند.
[8]- به اعتقاد ما فرهنگ ایرانی و اسلامی در چهار محور اساسی همسویی و شباهت دارند: 1- خردورزی نک: (سبزیان پور، 1384، مقایسه...: 127-148) 2- دادخواهی نک: (سبزیان پور، 1389، بازتاب...: 127- 155) 3- دینداری 4- زهد.
نمایش ایمیل به مخاطبین
نمایش نظر در سایت
۲) از انتشار نظراتی که فاقد محتوا بوده و صرفا انعکاس واکنشهای احساسی باشد جلوگیری خواهد شد .
۳) لطفا جهت بوجود نیامدن مسائل حقوقی از نوشتن نام مسئولین و شخصیت ها تحت هر شرایطی خودداری نمائید .
۴) لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید .
مقاله دقیق و همه جانبه شما را خواندم. از اینکه دریچۀ باز نقد را از دو استاد عزیز باز میبینم، سپاسگزارم و از این که برخی تنها پیروی تعصبات کورکورانۀ و برداشت نابجای خود هستند ناراحت میشوم. از جناب دکتر سبزیان پور که در این راه با پیروی از منطق پژوهش، فضای مناظره و نقدی سالم و منطقی را فراهم نمودندکمال تشکر را دارم. ان شاء ا... همیشه برقرار و سرزنده باشند.
سبزیا (ن) چندانکه میدانی بگوی/ حق نبایدگفتن الّا آشکار
ممنون از اطلاعات جامع، دقیق و مستندی که ارائه نمودید. به نظر من بهتره که روحیۀ نقد را بیش از بیش در خودمان تقویت کنیم.
سبزیا، چندانکه که میدانی بگوی حق نباید گفت الا آشکار
اگر پرسشی نباشد پاسخی هم نخواهد بود و اگر پرسش و پاسخی نباشد آگاهی نیز حاصل نخواهد شد. جالب بود سپاس
کار شما مثلا نقده ولی تحمل شنیدن دیدگاه های متفاوت با خودتون ندارین.
پاسخ یونس کرامتی
سلام.
این که دو تن از هموطنان ما همزمان و دقیقا از دانشگاه رازی کرمانشاه به هواخواهی از دیدگاه دکتر سبزیانپور میپردازند شایستۀ تقدیر است و نشان میدهد که ایشان در میان دانشجویان خود محبوبیت بسیار دارند.
چندین سال است که مقاله های استاد بزرگوار جناب سبزیان پور را مطالعه می کنم واقعا سبک کار کردن ایشان را تحسین می کنم. با خواندن مقاله های ایشان به ایرانی بودن خودم بیش از پیش افتخار می کنم. و خدا را شاکر هستم که چنین پیشینه تمدن غنیی داریم. ان شاء ا... جامعه ما از برکت ایشان و امثال ایشان هیچ وقت بی نصیب نباشد. نقد اخیر ایشان بسیار منصفانه و جامع به مسائل پرداخته. و به صورت مستند از اعتقادات خود دفاع کرده اند. ان شاء ا... همیشه برقرار و سرزنده باشند.
نقد مقاله شما را با دقت خواندم خیلی خوب همۀ جوانب امر را مورد بررسی قرار دادید. واقعا جای تأسف است برای کسانی که این گونه از افکار و سخنان شما برداشت نابجا دارند. ان شاء ا... همچون گذشته در راه معرفی و نشان دادن فرهنگ و تمدن غنی ایرانی موفق باشید. خداوند نگهدار شما و امثال شما باشد که خالصانه و با تمام وجود در خدمت ترویج پاکی ها و خوبی های این سرزمین هستید.
خواننده باید از عنوان مقاله شما دریافت کند که سخن اصلی شما در این مقاله چیست. شما با انتخاب عنوان درست به خواننده فرصت میدهید دربارهی خواندن با نخواندن مقالهی شما تصمیم درست بگیرد. این کار نوعی احترام به خواننده است. در نوشتهی شما دو دیدگاه متفاوت مطرح است. دیدگاه آقای مطهری و دیدگاه آقای ملایری. بهتر بود عنوان مقالهی شما چنین بود: «مقایسهی دو دیدگاه دربارهی ...» (به جای از سه نفطه: داستان کفشگر یا کتابسوزی و موضوعهای دیگر)
حتي اگر همانگونه كه خود اشاره كرده ايد بخش اعظم نوشته عظيم فوق را از مطالب پيشين خود گرفته باشيد، باز هم وقت و حوصله فراواني مصروف داشته ايد.